احمد احمدى بيرجندى
108
مناقب فاطمى در شعر فارسى ( فارسي )
احمد ثانى تويى و اخت 3345945 خ 0 4 خ نبوّت * معدن عفّت تويى و كوثر معطى 4345945 خ 0 5 خ من ز كجا و صفات و مدح تو گفتن * ذرّه كجا پى برد به ساحتِ بيضا 5345945 خ 0 6 خ ليك همين نكته در جلالت و قدرت * بس بود از بهر شخص عاقل و دانا گرچه نبوّت ز حق به حضرت خاتم * ختم شد از حكمت خداى تعالى ليك تو دارى كتاب وحى الهى * گشته در آن درج علم جملهء اشياء چون سخن اينجا رسيد جفّ قلم 6345945 خ 0 7 خ شد * بگذرم و گويم اى حبيبهء طه ليلة قدرى و ليك قدر تو مجهول * قدر تو نشناختند مردم دنيا آه كه در مدّت قليل چه آمد * بر سرت از مردمان بىسر و بىپا اهرمنان آمدند گرد سليمان * تا بربايند خاتم از يد و الا ، بر در جنّت زدند آتش سوزان * شد ستم از دوزخى به بانوى حورا آتش حقدى كه در صدور 7345945 خ 0 8 خ نهان بود * گشت عيان از جفاى عابد عزّى 8345945 خ 0 9 خ آتش سوزان كجا و مَهبط جبريل * حبس غلامان كجا و گردن مولا آن همه ظلم و ستم كه شد به تو از خصم * من نتوانم كه جمله را كنم احصا 9345945 خ 0 10 خ ليك همى دانم آنكه مردم ناكس * هتك نمودند احترام تو يك جا حقّ على غصب گشت ارث تو ممنوع * ضلع تو مكسور 0445945 خ 0 11 خ از تعدّى اعدا محسنت از ظلم چون شهيد شده گشت * ثلث ز سادات كم ز صفحهء غبرا 1445945 خ 0 12 خ بهر تو دنيا چو تنگ شد ز مصائب * مردن خود كردى از خداى تمنّا مسألتت شد قبول و فصل جوانى * روى نهادى به سوى عالم عقبى با تن آزرده با كبودى بازو * با دل پر غصه با دو ديدهء عبرا 2445945 خ 0 13 خ هست اميد « شفيق » سوى تو امروز * آنكه نجاتش دهى ز سختى فردا پانوشتها