احمد احمدى بيرجندى و سيد على نقوى زاده
84
مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي )
در دست من خاك نشين نيست نثارى * مشتاق تو اول دل و جان روى به ما كرد مدهوشم و از سختى هجران نخروشم * زين سنگ ستم ، شيشه ندانم چه صدا كرد گر جسم مرا چرخ ز كوى تو جدا ساخت * جان را نتواند ز ولاى تو جدا كرد تقدير چو بسرشت گل دير و حرم را * درگاه ترا كعبهء صدق عرفا كرد از هر دو جهان فارغم و رو به تو دارم * جذب تو دل يكجهتم قبلهنما كرد كوى تو كشد از كف من دامن دل را * با من خس و خارش اثر مهر گيا كرد از جا نرود خاطرش از هول قيامت * آسوده كسى كو به سر كوى تو جا كرد خورشيد فلك را نه طلوع و نه غروبست * از دور زمين بوس تو هر صبح و مسا كرد از حال حزين آگهى و جان اسيرش * دانى چه جفاها كه به وى جسم فنا كرد يك بار هم آوازهء خود را بدرت خوان * در حسرت كوى تو چها ديد و چها كرد آن روز كه كردند رخ ذره به خورشيد * اقبال ، مرا هم ز غلامان شما كرد يا شاه غريبان ! مددى كن كه توانم * يك سجدهء شكرانه به كوى تو ادا كرد معذورم اگر نيست شكيبم به جدائى * موسى به چنان قرب تمناى لقا كرد از مطلب ديگر ادبم بسته زبانست * دلتنگيم از وسعت آمال حيا كرد دانى كه هر آن عقده كه در زلف بتان بود * عشق آمد و در كار پريشانى ما كرد كو قوت كاهى كه ره شكوه سپارم * كوه غمِ دل ، گونهء من كاه ربا كرد چون بر ورق دهر ، نى نكته سرايان * رسمست كه انجام سخن را به دعا كرد من خود چه دعا گويمت از صدق كه يزدان * بر قامت جاه تو طرازى ز بقا كرد * * *