احمد احمدى بيرجندى و سيد على نقوى زاده
79
مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي )
ولى ز شاعرى اين بهرهام بس است كه هست * زبان مديح سگال 1560945 خ 0 10 خ امام دنيى و دين شه قلمرو هستى على بن موسى * امام ثامن ضامن خديو روى زمين ز شوق سجدهء درگاه او ملائك را * چو برگ غنچه فتاده جبين به روى جبين زمانه بس كه ز شمشير او هراسانست * شهور برده سر از واهمه به جيب سنين يگانه گوهر بحرين دين و دنيا اوست * نديده ديدهء خورشيد و مه خديو 2560945 خ 0 11 خ ، چنين شها توئى كه سرانگشت تيغ اعجازت * گشوده بند نقاب از جمال شرع مبين ز بيم قهر تو از بس زمين به خود لرزد * برون فتد ز دل خاك گنجهاى دفين به زير سايهء حفظ تو چون نياسايم * كه خويش را به وديعت سپردهام به امين ز رحمت تو برويد ز شاخ شعله ، سمن * ز هيبت تو شود شير چرخ 3560945 خ 0 12 خ ، گاو گلين دمى كه عزم تو ميدان رزم آرايد * دهد به فتح و ظفر رايت يسار و يمين ز شوق سجده شب و روز پرتو مه و مهر * به درگه تو بمالند رو به روى زمين خوش آن زمان كه سناباد 2960945 خ 0 13 خ مقصدم باشد * كنم بسان مه و مهر قطع ره به جبين به خاك مرقد پاكت سر نياز نهم * كلاه شادى من بگذرد ز عرش برين ز حضرت تو شها حل مشكلى خواهم * كه نيست طاقت غم خوردنم زياده بر اين دگر به پيش كه نالم تو ضامنى مپسند * دل مرا ز تقاضاى قرضخواه ، غمين چنين جرى 5560945 خ 0 14 خ كه تو در عرض مطلبى جويا * دگر دعا كن و بشنو ز ششجهت آمين ز دوستان تو روى زمين گلستان باد * چنان كه مغمور از دشمن تو روى زمين نفس به سينهء خصم تو آخرين دم باد * نگه به چشم عدويت نگاه باز پسين * * *