احمد احمدى بيرجندى و سيد على نقوى زاده
52
مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي )
هوا و آب اين ارض مقدس جذبهيى دارد * كه گرد غفلت از دل مىبرد گبر و مسلمان را چو شمع وصل روشن كردى اينجا سوختن اولى 0550945 خ 0 11 خ * چرا بايد كشيدن دور ازين در داغ هجران را ستم آن بود كز انگور مأمون بر امام آمد * نه آن تلخى كه بود از ميوهء دل ، پير كنعان را فروغ شمع دولتخانهء موسى بود كاظم * گلى كانشب چراغ راه شد موساى 1550945 خ 0 12 خ عمران را از آن روزى كه اين انگور زهر آلود پيدا شد * دگر تلخى نرفت از آب و خاك اين باغ ويران را طلوع كوكب اثنا عشر همراه يوسف شد * صفاى مطلع خورشيد داد ايوان زندان را نبردى اهرمن انگشترينش بى خبر از كف * اگر نام على نقش نگين بودى سليمان را گلستانيست پر برگ و نوا خاك درِ سلطان * كه آبش رنگ و خاكش بو دهد نسرين و ريحان را در آن روزى كه هر مرغى به گلزارى مقرّر شد * فغانى بلبل دستانسرا شد اين گلستان را خدايا تا بود در دفتر آل عبا ثابت * به روى صفحهء هستى نشان و نام ، سلطان را سرم در سجدهء درگاهش آن مقدار مهلت ده * كه از لوح جبين معدوم سازم خطّ عصيان را * * *