احمد احمدى بيرجندى و سيد على نقوى زاده
38
مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي )
خاك رهش را به چشم گر بسپارم رواست * پاى ز سر مىكند در ره بت برهمن زهر چشيد از عنب شير خورد زان سبب * همچو نبات بهشت بر لب جوى لبن ماه جدا از بدور ماهيى از آب دور * اختر نابرده راه در وطن خويشتن هر كه به دو جست كين مهر نبودش به دين * ظالم اهل يقين مفسد ارباب ظن صدر نبوّت پناه واسطهء عقد شاه * جوهر خود وصل كرد با گهر بو الحسن مير ولايت على دين نبى را ولى * عزّ عرب را پسر شاه رسل را خَتَن 5840945 خ 0 23 خ گفته سَلونى 6840945 خ 0 24 خ به علم كرده صبورى به حلم * حيدر خيبر گشاى صفدر عنتر 7840945 خ 0 25 خ فگن داده به او كردگار بهر وَغا 8840945 خ 0 26 خ ذو الفقار * لمعهء 9840945 خ 0 27 خ او بىصقال تيزى او بى مِسَنّ 0940945 خ 0 28 خ ظاهر او بود شير باطن او آفتاب * شمس اسد را گزيد بهر سكون و سكن رشتهء عهدش دگر برنكشد روح را * درچه دلگير تن بسته شود بىشَطَن 1940945 خ 0 29 خ زادهء برج شرف از قمران فرقدان * روى يكى ضيمران قد يكى نارون كوردلى كو گزيد دار فنا بر بقا * كرد سراى سرور در سر بيت حزن كشته يكى را به زهر غمزده و تلخ كام * خسته يكى را به تيغ تشنه لب و ممتحن گل شكفد در بهار سرخ ز خون حسين * سبزه برآيد ز خاك سبز به زهر حسن چون ز گلستان دين بلبل و طوطى شدند * منبر و محراب شد منزل زاغ و زغن روح پيمبر كشيد عترت خود را به خلد * درخور ايشان نبود سِجن 2940945 خ 0 30 خ سراى شَجَن 3940945 خ 0 31 خ هر چه از اين ابتلاست از طرف ما بلاست * ورنه بر ايشان عطاست از طرف ذو المنن از غم شاه عرب خاطر من گوييا * موى سر زنگيست شيفته و پر شكن ليك برغم حسود ميدهدم لطف او * خمر محبّت به رطل 4940945 خ 0 32 خ نُقل قناعت به من تا تن خود سوختم ز آتش ايشان نشد * دل به بلا مبتلا جان به عَنا 5940945 خ 0 33 خ مُرتَهَن 6940945 خ 0 34 خ نيست ره آورد من جز غم آل رسول * بار خدايا به حشر زرد مكن روى من يا رب بر نام خويش ختم كن و در نورد * نامهء ناصر كه هست نام تو ختم سخن * * *