احمد احمدى بيرجندى و سيد على نقوى زاده

109

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي )

سعادت گوى چوگانش ، شريعت صيد فتراكش 5970945 خ 0 5 خ * تن من صيد فتراكش ، سر من كوى چوگانش چو خاكى خاست از خنگش ، به ديده برد خورشيدش * چو خارى رُست از راهش ، به جنّت برد رضوانش ز معجزهاى گوناگون شگفتى بس پديد آمد * به هر خاكى چو آب زندگى كافتاد جولانش ز فيض لعل جانبخشا طبيب زادهء مريم * چو نور راى مهرآرا نصيب پور عمرانش به شهر طوس تا آرام جان آمد سنابادش * به فردوس برين كرّوبيان از جان ثنا خوانش بود خفّاش خصم آفتاب روشن از نورش * از آن مأمون بىايمان نبود ايمن ز ايمانش به نيرنگ و به دستان تا فريبد مردم عامه * كه ننگ داستانش باد اين نيرنگ و دستانش ببستش عهد و پيمان ، در شكست آن عهد و پيمانرا * هزاران لعن بر آيين و بر ايمان و پيمانش ز شيطان يافت دستورى به زهر آلود انگورى * كه سرسبزى مبيناد از جهان تاك رَزستانش 6970945 خ 0 6 خ ز حكمتهاى يزدانيست وز اسرار پنهانى * كه كس را ره ندادستند بر اسرار پنهانش و گرنه آنكه صد مأمون به ايمانى پديد آرد * چسان مأمون ناميمون به حيلت كرد حيرانش كسى كو جان ببخشايد چه زهره داشت زهرى كو * گزند آرد به جانش گر نبودى شوق جانانش