احمد احمدى بيرجندى و سيد على نقوى زاده

98

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي )

بتوان شنيد بوى محمد ( ص ) ز تربتش * مشتق بلى دليل به معناى مصدر است از موج فتنه خرد شدى كشتى زمين * گرنه ورا ز سلسلهء آل ، لنگر است زوّار بر حريم وى آهسته پا نهند * كز خيل قدسيان همه فرشش ز شهپر است غِلمان خُلد كاكل خود دسته بسته‌اند * پيوسته كارشان همه جاروب اين در است شاها ستايش تو به عقل و زبان من * كى مىتوان كه فضل تو از عقل برتر است اوصاف چون تو پادشهى از من گدا * صيقل زدن بر آينهء مهر انور است جانا به شاه مسند لولاك 6470945 خ 0 6 خ كز شرف * بر تارك شهان اولو العزم 7470945 خ 0 7 خ افسر است وانگه به حق آنكه بر اوراق روزگار * بابى ز دفتر هنرش باب خيبر است 8470945 خ 0 8 خ ديگر به نور عصمت آن كس كه نام او * قفل زبان و حيرت عقل هنرور است 9470945 خ 0 9 خ ديگر به سوز سينهء آن زهر داده‌اى * كز ماتمش هنوز دو چشم جهان تر است 0570945 خ 0 10 خ ديگر به خون ناحق سلطان كربلا * كز وى كنار چرخ به خونابه احمر است وانگه به حق آنكه ز بحر مناقبش * انشاء بو فراس 1570945 خ 0 11 خ ز يك قطره كمتر است ديگر به روح اقدس باقر كه قلب او * مر مخزن جواهر اسرار را در است وانگه به نور باطن جعفر كه سينه‌اش * بحر لبالب از در عرفان داور است ديگر به حق موسى كاظم كه بعد از او * بر زمرهء اعاظم و اشراف سرور است آنگه به قرص طلعت تو كز اشعه‌اش * شرمنده ماه چهارده و شمس خاور است ديگر به نيكى تقى و پاكى نقى * آنگه به عسكرى كه همه جسم ، جوهر است ديگر به عدل پادشهى كز عدالتش * با برّه شير شرزه بسى به ز مادر است 2570945 خ 0 12 خ بر « خالد » آر رحم كه پيوسته همچو بيد * لرزان ز بيم زمزمهء روز محشر است تو پادشاه دادگرى اين گداى زار * مغلوب ديو سركش نفس ستمگر است نااهلم و سزاى نوازش نيم ولى * نااهل و اهل پيش كريمان برابر است * * *