محمد على مجاهدى
78
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
سروى ز بوستان ولايت ز پا فتاد * برجى ز آسمان هدايت خراب شد چون ذره ، بيقرار از آنم كه كربلا * بيتُ الوبالِ كوكبهء آفتاب شد از ياد كربلا ، دل ما بيقرار گشت * وز داغ ابتلا ، جگر ما كباب شد رويى چنان كه بوسهگه مصطفى بدى * در خاك شد فتاده و ، از خون خضاب شد « 1 » * * * هر شب برود ز سينه آرام غريب * وز شربت غم ، تلخ شود كام غريب گويند كه : از مرگ ، بتر نيست غمى * شك نيست كز آن بتر بود شام غريب « 2 » * * * اندرين ماتم ، ملايك دم به دم بگريسته * جن و انس و علوى و سفلى ، ز غم بگريسته كرسى از جا رفته و ، سدره در افتاده ز پاى * عرش ، نالان گشته و لوح و قلم بگريسته مهر عالمتاب ، با سوز جگر ناليده زار * پير گردون هر زمان با پشت خم بگريسته زين عزا ، بهر رضاى خواجهء ركن و مقام * ناله كرده زمزم و ، بيت الحرام بگريسته حور عين ، بهر رضاى فاطمه در باغ خلد * بر شهيد باديه با صد الم بگريسته « 3 » * * * اى به جاى تو ، من وفا كرده ! * تو مكافاتِ آن جفا كرده بوده بيگانه و ، تو را با حق * به نصيحت من آشنا كرده من ، تو را چون به حشر تشنه شوى * وعدهء شربت صفا كرده در مكافات تو ، حسين مرا * به غم آب مبتلا كرده آن حسينى كه جبرئيل او را * هر كجا ديده ، مرحبا كرده فاطمه ، از براى تربيتش * صد سحرگاه ، ربنا ! كرده « 4 » * * *
--> ( 1 ) . همان ، ص 39 . ( 2 ) . همان ، ص 116 . ( 3 ) . همان ، ص 117 . ( 4 ) . همان ، ص 128 .