محمد على مجاهدى
693
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
و هماره مزرعه سرخ است يا ثار اللّه آن باغ مينَوى كه تو در صحراى تَفته كاشتى با ميوههاى سرخ با نهرهاى جارىِ خوناب با بوتههاى سرخ شهادت وان سروهاى سبز دلاور ؛ باغىست كه بايد با چشم عشق ديد اكبر را صنوبر را بو فضايل را و نخلهاى سرخ كامل را حُر ، شخص نيست فضيلتىست ، از توشهبار كاروان مهر جا مانده آن سوى رود پيوستن و كالم و نگاه تو پلىست كه آدمى را به خويش بازمىگرداند و توشه را به كاروان جمجمههاى عاريه را