محمد على مجاهدى

687

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

و گرنه مىگفتم جرقّهء نگاه توست تو تنهاتر از شجاعت در گوشهء روشن وجدان تاريخ ايستاده‌اى به پاسدارى از حقيقت و صداقت شيرين‌ترين لبخند بر لبان ارادهء توست چندان تناورى و بلند كه به هنگام تماشا كلاه از سر كودك عقل مىافتد بر تالابى از خون خويش در گذرگه تاريخ ، ايستاده‌اى با جامى از فرهنگ و بشريت رهگذار را مىآشامانى - هركس را كه تشنهء شهادت است - نام تو ، خواب را برهم مىزند آب را ، طوفان مىكند كلامت ، قانون است خرَد ، در مصاف عزم تو ، جنون