محمد على مجاهدى
675
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
در مثنوى بلند عاشورايى وى ، حماسه و شور موج مىزند و از دردهاى مزمن اجتماعى و تاريخى كه از ديرباز گريبانگير امّت اسلامى بوده ، پرده برمىدارد و علّت وقوع حادثهء كربلا را در همين راستا كنكاش مىكند : گل كرد خورشيد ! روزى كه در جام شفق ، مُل كرد خورشيد * بر خشكْ چوب نيزهها گل كرد خورشيد شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم * خورشيد را بر نيزه ، گويى خواب ديدم ! خورشيد را بر نيزه ؟ ، آرى اين چنين است * خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگينست بر سخره ، از سيب زنخ برمىتوان ديد * خورشيد را بر نيزه كمتر مىتوان ديد در جام من مى پيشتر كن ساقى امشب * با من مدارا بيشتر كن ساقى امشب بر آبخورد ، آخر مقدم تشنگاناند * مى ده ! حريفانم صبورى مىتواناند اين تازه رويان ، كهنه رندان زميناند * با ناشكيبايان صبورى را قريناند من صحبت شب تا سحورى كى توانم ؟ * من زخم دارم ، من صبورى كى توانم ؟ تسكين ظلمت ، شهر كوران را مبارك ! * ساقى ! سلامت اين صبوران را مبارك ! من زخمهاى كهنه دارم ، بىشكيبم * من گرچه اينجا آشيان دارم ، غريبم من با صبورى كينهء ديرينه دارم * من زخم داغ آدم اندر سينه دارم من زخمدار تيغ قابيلم ، برادر ! * ميراثخوار رنج هابيلم برادر ! يوسف مرا فرزند مادر بود در چاه * يحيى ، مرا يحيى برادر بود در چاه از نيل با موسى بيابانگرد بودم * برادر ، با عيسى شريك درد بودم من با محمد از يتيمى عهد كردم * با عاشقى ميثاق خون در مهد كردم بر ثور شب ، با عنكبوتان مىتنيدم * در چاه كوفه واىِ حيدر مىشنيدم بر ريگ صحرا با ابوذر پويه كردم * عمّاروَش چون ابر و دريا مويه كردم تاوان مستى همچو اشتر باز راندم * با ميثم از معراج دار آواز خواندم من تلخى صبر خدا در جام دارم * صفراى رنج مجتبى در كام دارم من زخم خوردم ، صبر كردم ، دير كردم * من با حسين از كربلا شبگير كردم آن روز در جام شفق مُل كرد خورشيد * بر خشكْ چوب نيزهها ، گل كرد خورشيد