محمد على مجاهدى

672

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

زر كن مس وجود ازين خاك خون سرشت * بهر مس وجود تو اين خاك ، كيمياست شد دستگير اين همه از پافتادگان * دستى كه در وفاى حسين از بدن جداست خيزد به پايمردىِ از دست رفتگان * پايى كه زخم خوردهء پيكان اشقياست ذبح عظيم فديه پير مغان حسين * معناى آن ندامت كه با شيخ انبياست بشنو دراى قافله بانگ رحيل زد * « يا ناقتى سُراى » طَرِمّاح با حُدىست آمد ز كعبه خون خدا ، سوى كربلا * خون خداى را دَم اين كعبه ، خونبهاست اينجاست خاك پايهء معراج آنكه گفت : * با اهل بَغْى و ظلم كه شان ديوْ پيشواست آزاده بود بايد و ، مردانگى نمود * دين خدا و راه خدا گرنه مقتداست ؟ ذلت از آستانم دورست و دور باد * كى با عزيز حضرت حق ، ذلّت ، آشناست ؟ عين سعادت‌ست مرا مرگ در نظر * با ظالمان به ديدهء من زندگى عناست جز صبر و شكر نيست مرا در بلاى دوست * يعنى : رضاى خالق بيچون مرا رضاست خواهد قتيل ديد مرا كردگار من * عشق قتيلىست مرا هيچ اگر هواست گر نيست استقامت دين جز به خون من * خون من اى سيوف ! همى تشنهء شماست معبود من سواى تو يارب ! نبود و نيست * توحيد ذات ، بهره‌ام از ترك ماسواست خوفم ز بىپناهى طفلان خُرد نيست * بر رحمت عميم و عظيم توام رجاست از بهر كاروان اسيران اهل بيت * بر درگه حفاظ توام دست التجاست در مجلس يزيد ، ز دلهاى داغدار * تيغ زبان زينب كبرى گره گشاست خوش روضه‌اىست قبر حسين از رياض خلد * خرّم دلى كه از دم اين روضه باصفاست هر صبحدم به بوى نسيمى ز تربتش * با اشك و آه ، دست من و دامن صباست بر خلق ، غير تربت مسعود كربلا * ناجايزست خوردن هر خاك و نارواست مرهم ، به زخم مخلص مجروح دلشده * در ديدگان مُرمَد « 1 » مشتاق ، توتياست اين خاكدان مَحَطّ « 2 » ركاب كروبيان * مِهراق « 3 » خون منتهيانِ « 4 » ز خود رهاست

--> ( 1 ) . مرمد : مردى كه مبتلا به بيمارى چشم است . ( 2 ) . محطّ : منزل . ( 3 ) . مهراق : آب ريخته شده . ( 4 ) . منتهيان : كاملان وارسته .