محمد على مجاهدى
627
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
مرا ببخش ! بخوان حماسهء مردان سخت باور را * بگو حكايت آيينههاى حيدر را در آن ميانه كه پاى حسين در كارست * نگه چگونه توان داشت عاشقانْ ! سر را ؟ « حضور مجلس انسست و دوستان جمعند » * بريز بادهء گلگون تمام ساغر را چه حكمتست كه خون حماسه مىجوشد * ميان كرب و بلا لالههاى پرپر را مرا ببخش اگر زندهام ، ولى بىتو * ستادهام كه نشانم نفير كافر را « 1 » * * * . . . كربلا ، مأواى شيران خداست * رقص شمشير شهيدان بلاست كربلا ، سير و سلوك بىسرست * عرصهء جولان تيغ حيدرست سكّهء عرفان به نام كربلاست * معنى انسان ، امام كربلاست . . . * * * حيف امّا مىبرند از يادمان * زرپرستان ، هيبت فريادمان بيم دارم ساربان ديگرى * باز هم دزدى كند انگشترى باز هم دزدان دين خاتم برند * آبروى حضرت آدم برند هوش داريد اى رفيقان طريق ! * خيمه خواهد سوخت از هُرم حريق ماندن و مرداب را تن دادهايد ؟ * آب را در دست دشمن دادهايد ؟ خواب يعنى مرگ ، بيدارى چه شد ؟ * كربلا را خفتگان ! يارى چه شد ؟ پير ما درداد آوازى حزين : * عاشقان نينوا ! هَل مِن معين ؟ * * * تير آمد ، خيمهها آتش گرفت * خيمهء خون خدا آتش گرفت كودكان از خيمه بيرون آمدند * نخلهاى تشنه ، مجنون آمدند . . . بشنو از نى ، نى نوازد درد را * كودكانِ خسته از نامرد را . . . نى ز آدم يادگارى مانده است * با غمِ زينب برادر خوانده است . . .
--> ( 1 ) . نيزه بريزيد ، امير عاملى ، ص 91 و 92 .