محمد على مجاهدى
617
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
گلستان ولايت را كه شد در نينوا غارت * كنون يك غنچهء پژمرده ز آن گلزار مىآيد ازين كوه گران غم كه در عالم نمىگنجد * به چشم اهل يثرب زندگى دشوار مىآيد ( سُهى ) ! اين ماتم جانسوز در دفتر نمىگنجد * نه در دفتر ، كه در دنياى پهناور نمىگنجد 55 . صالحى ، بهمن ( صالح ) بهمن صالحى متخلص به « صالح » در سال 1316 هجرى شمسى در شهر رشت به دنيا آمد و تحصيلات ابتدايى و متوسطه را در شهر زادگاهش به پايان برد . وى از سال 1333 به كار شاعرى پرداخت و به خاطر ذوق سرشار و طبع سليمى كه داشت در زمرهء شعراى پرآوازهء خطّهء گيلان درآمد و اينك از شعراى مطرح معاصر به شمار مىرود . وى علاوه بر تجربههاى موفقى كه در شعر كلاسيك دارد ، در زمينهء شعر نو نيز طبعآزمايى مىكند و مجموعهء « افق سياهتر » حاوى اشعار نيمايى اوست . از ديگر آثار اوست : « باد سرد شمال » ، « كسوف طوفانى » ، « نخل سرخ » ، « ميراث عاشقان » ، « بانوى آب » و « زخم زيباى عشق » . شعر صالحى داراى غناى محتوايى و ساختار محكم لفظى است و با نگاه تازهاى كه به اشياء پيرامون خود دارد ، سرودههايش سرشار از تصاوير بديع و زيباست . از اوست : ذو الجناح بر زمين كوبيد سُم ، امّا سوارش برنخاست * شيهه زد ليكن امير كارزارش برنخاست شعلهور شد در جنون خشم و بُهتِ خود ولى * راكبش ، آن مهربان ، آن غمگسارش برنخاست منتظر استاد در هُرم حريق خيمهها * برق امّيدى ز چشم سوگوارش برنخاست پيكرش شد جنگلى از شاخسار نيزه آه ! * جز گُلِ زخم دمادم از بهارش برنخاست لحظهاى آسود در خواب چمنزار بهشت * كركس درد از تنِ گلگون ز خارش برنخاست مثل يك ابر سپيد امّا سترون در افق * هيچ جز آهى ز جان دردبارش برنخاست جوى رگهايش تهى چون گشت ، زير پاى مرد * زانوان خم كرد و ، ديگر . . . « 1 »
--> ( 1 ) . زخم زيباى عشق ، بهمن صالحى ، ص 83 و 84 .