محمد على مجاهدى

615

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

به عزم آخرين ديدار فرزندان و خواهرها * فرود آمد ز مركب آن سپهسالار بىياور پياپى كودكان را از محبّت بوسه زد بر رخ * يكايك خواهران را سود دست مرحمت بر سر به خواهر گفت كاى باليدهْ سروِ گلشن عصمت * مرا منزل به پايان مىرسد تا لحظه‌اى ديگر مبادا لطمه بر صورت زنى ، ناخن به رخ سايى * غم مرگ برادر گرچه دشوار است بر خواهر بود خصم تو را اين فتح ، آغاز سيه روزى * ولى باشد شكست ما نخستين گام پيروزى 5 بر اين صحراى پر بيم و هراس اى مه متاب امشب * كه دامانت نسوزد از لهيب اضطراب امشب سزد گر چهره پنهان مىكنى در هالهء حسرت * كه اصغر را نمىيابى در آغوش رباب امشب نهان شد چهرهء خورشيد يثرب در نقاب خون * جهان شد بزم ماتم در عزاى آفتاب امشب بر اين تن‌ها كه هريك رنگ گل‌هاى جنان دارد * ببار اى آسمان از چشم اخترها گلاب امشب جدا شد ساقىِ اين كاروان را دست از پيكر * بده اين كودكان را اى فلك از ديده آب امشب اگر ديشب نخفتى از عطش در دامن مادر * بخواب اى كودك شيرين زبان ، راحت بخواب امشب سر از خاك نجف بردار اى غمخوار مظلومان * براى دستگيرى ز اين اسيران ، كن شتاب امشب بيا وَز اهل بيت خويش امشب پاسدارى كن * گرفتاران غم را از محبت غمگسارى كن 6 ز غم در دل گره شد ناله‌ام اى اشك ! توفانى * دلم لبريز خون شد اى شب اندوه ! پايانى چنان اهريمن آتش زد گلستان حسينى را * كه مرغان بهشتى را نه سر ماند و نه سامانى در آن دشت پر از وحشت ز بيم حملهء گرگان * گريزان است از هر سو غزالى در بيابانى گر از حال يتيمان لحظه‌اى غافل شود زينب * دهد جان كودكى در دامن خار مغيلانى مگر شويى غبار بيكسى از چهرهء طفلان * بيفشان اى فلك اشكى ، ببار اى ابر بارانى بر اين جانبازى و ايثار و اين صبر و شكيبايى * به كيوان ، ديدهء هر اخترى شد چشم حيرانى گمانم مرغكى گم كرده امشب آشيانش را * بگرد اى باغبان ! شايد به دست آرى نشانش را