محمد على مجاهدى
565
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
شفاعت جودى » مادّه تاريخ آن است . . . . « 1 » دكان قنادى « جودى » نزديك سه راه بازار سرشور مشهد بوده و تا آخر عمر از همين مَمَر ، امرار معاش مىكرده و با آنكه سواد خواندن و نوشتن درستى نداشته ، طبعش روان ، شعرش نيكو و ارادتش به آل الله زبانزد خاص و عام بوده است و در عين حال شاعرى بوده بذلهگو و نكتهسنج و ديوان مراثى او بالغ بر سه هزار بيت مىشود كه بارها به چاپ رسيده است . « 2 » از اوست : داغ پسر داغى كه حسين از غم اكبر به جگر داشت * جز خالق اكبر ز دل او كه خبر داشت ؟ تا آن دم آخر كه بريدند سرش را * او ديدهء حسرت به سوى نعش پسر داشت مىسوخت خود از تشنگى و ، تا دم مردن * از سوز لب خشك پسر ديدهء تر داشت مجنون شدى و سر به بيابان بنهادى * ليلاى جگر خون گر ازين قصّه خبر داشت داشتن سر عجب است ! عاشقان را سر شوريده به پيكر عجب است * دادن سر نه عجب ، داشتن سر عجب است ! اوفتد گر دلش از ديده به دامن نه عجب * دل به برداشتن و دورى دلبر عجب است تيغ بارد اگر آنجا كه بود جلوهء دوست * تن ندادن ز وفا در دم خنجر عجب است تشنهلب ، جان به لب آب سپردن سهل است * تشنهء وصل كند ياد ز كوثر عجب است تنِ بىسر عجبى نيست گر افتد روى خاك * سرِ سرباز ره عشق به پيكر عجب است چون شود امشب ؟ ! بس بانگ غم و ناله به گردون شود امشب * گردون عجبى نيست كه وارون شود امشب لرزد فلك از ماتم و گريد مَلك از غم * در حيرتم اوضاع فلك چون شود امشب ؟ ! از خوف شبيخون زدن لشكر دشمن * در خيمه دلِ اهل حرم خون شود امشب در دشت بلا از اثر كشتن اكبر * ليلا عجبى نيست كه مجنون شود امشب
--> ( 1 ) . صد سال شعر خراسان ، ص 190 تا 192 . ( 2 ) . همان ، ص 190 .