محمد على مجاهدى
531
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
حُبّ تو ، اقامهء نمازست * ذكر تو هماره دلنوازست اى ناز تو بهترين سرآغاز * چشمى به نياز ما بينداز يك چشمه نگر نماز ما را * پركن قدح نياز ما را چشم تو شرابخانهء ماست * اين مستى و مى بهانهء ماست از روز ازل نيازمنديم * بر جام لب تو آزمنديم اى لعل تو گوهر تبسّم * بگشاى لب از سر تبسّم اى راهنماى رهنوردان * ما را خس و خار ره مگردان سوگند تو را به لن ترانى * كاين قافله را ز خود مرانى تيريم كه بسته بر كمانيم * لطفى ، كه به چلّه درنمانيم لنگيم ، فتاده در تَف طور * وز لخطهء ديدن تو مسرور گفتيم كه : شعلهء شجر كو ؟ * گفتى كه : گدازهء جگر كو ؟ آن كس كه ز خود عبور دارد * آيينه به شمع طور دارد ماييم غريب و غرق درديم * دنبال تو در كجا بگرديم ؟ در رهگذر اميد و بيميم * در حسرت يك تپش نسيميم اى زمزمهء نسيم برخيز * ما را به هواى خود برانگيز اى رايحهء تو روحپرور * موج نفس تو ، نوحپرور ماييم و هزار موج سركش * دريا دريا خروش و آتش ما شعلهء پيچ و تاب داريم * كز داغ تو التهاب داريم اين شعله ، هجوم نالهء ماست * آبىست كه در پيالهء ماست روزى كه به ما پياله دادى * تعليم فغان و ناله دادى جايى كه به ما نواله كردى * ما را به غمت حواله كردى . . . غم غربت زهرهء منظومهء زهرا ، حسين * كشتهء افتاده به صحرا ، حسين دست صبا زلف تو را شانه كرد * بر سر نى خندهء مستانه كرد