محمد على مجاهدى

522

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

تضمين غزل چاووش اصفهانى اگر بينى كه من در كنج ويرانى مكان دارم * از اين ويران سراى دل ، شكايت بر زبان دارم كشيدم رنجى و ، گنجى به ويرانى ، نهان دارم ( ز آبادى دلم خون شد به ويران رو از آن دارم * به خاطر ، مختصر اى دوستان ! اين داستان دارم ) شنيدم اين سخن از نكته‌سنجى ، از ره يارى * كه كارى در جهان نبوَد بتَر از مردم آزارى يكى روزى ز بهرِ آن‌كه او را رو دهد خوارى ( به جغدى بلبلى گفتا : تو در ويرانه جا دارى * من اندر باغ گل بر شاخِ سروى آشيان دارم ) مكش از دل دگر افغان ، بهل اين مكر و اين دستان * به بستان با لب خندان بكن رو همچو سرمستان به ويران با دل سوزان نشايد برد سر اين سان ( بگردان رو ازين ويران ، بيا با من سوى بستان * ببين چندان هزاران سرو و كاج و ارغوان دارم ) بيا اى جغد ! اندر باغ ، همچون من بكن مسكن * ببين از هرطرف شمشاد و كاج و سرو و نسترون چنين در كنج تنهايى نشستن ، نيست مستحسن ( به پاسخ جغد گفت : اى بلبل ! ارزانى به تو گلشن * مرا اين بس كه در ويرانه مأوا و مكان دارم ) مرا بر سر نمىباشد هواى باغ چون مستان * سزاوار است سير باغ و بستان بر زبردستان چو من هركس ز دنيا دل بريد ، از قيد غم رست آن ( نه روى رفتن باغ و ، نه روى رفتن بستان * نه عزم ديدن باغ و ، نه ميل گلستان دارم ) تو روز و شب به بستانى ز عشق روى گل ، گويا * تو را بلبل سخن گويند و ، مىباشى هزار آوا تو آن مرغى كه دارى با طرب بر شاخ گل مأوا ( بنالد هر كجا مرغى است در فصل بهار ، اما * من آن مرغم كه شور و ناله در فصل خزان دارم )