محمد على مجاهدى
507
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
سرمست جام ذوق و جگرسوز نار شوق * غوّاص بحر وحدت و عطشان كربلا سرباز كوى دوست كه در عشق روى دوست * افكنده سر چو گوى به چوگان كربلا ركنِ يمان « 1 » و كعبه ايمان ، كه از صفا * در سعى شد ز مكّه به عنوان كربلا لبيّك بر زبان به سرِ دست : نقد جان * روى رضا به سوى بيابان كربلا چون نقطه در محيط بلا ثابتُ القدم * گردون نهاد بر خط فرمان كربلا بر ما سواىِ دوست ، سرِ آستين فشاند * آسوده سر نهاد به دامان كربلا سر بر زمين گذاشت كه تا سربلند شد * وز خود گذشت تا ز خدا بهرهمند شد 3 ارباب عشق را چو صلاى بلا زدند * اول به نام عقل نخستين صلا زدند جام بلا به كام « بلى گو » شد از الست * سنگِ بلى به جانب كرب و بلا زدند تاج مصيبتى كه فلك تاب آن نداشت * بر فرقِ فَرقَدان « 2 » شهِ « لافتى » زدند پس بر حجاب اكبر ناموس كبريا * آتش ز كينههاى نهان ، برملا زدند شد لعل دُر فشان حقيقت زمرّدين * الماس كين چو بر جگر زدند پس در قلمرو غم و اندوه و ابتلا * كوس بلا به نام شهِ زدند فرمانِ نو خطان ركابش كه خطّ محو * بر نقش ماسوا ز كمال صفا زدند دست ولا زدند به دامان شاه عشق * بر هردو عالم از ره تحقيق پا زدند در قلزم محبّتِ آن شاه چو حباب * افراشتند خيمه هستى به روى آب 4 ترسم كه بر صحيفه امكان قلم زنند * گر ماجراى كرب و بلا را رقم زنند گوش فلك شود كر و هوش ملك ز سر * گر نغمهاى ز حال امام امَم زنند زان نقطهء وجود ، حديثى اگر كنند * خط عدم به ربطِ حدوث و قدم زنند
--> ( 1 ) . يكى از اركان خانه كعبه . ( 2 ) . نام دو ستاره است در نزديكى قطب شمالى . در فارسى به آن دو : دو برادران و يا دو برارو گفته مىشود .