محمد على مجاهدى
449
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
بگفت اى بهترين فرزند آدم * جلال كبريايى در تو مُدغم تمنا دارم اى سلطان پيروز * كه آل اللّه را باشم قلاوز « 1 » بدان شهزاده شاه روز محشر * چنين فرمود كاى شبه پيمبر برو بدرود كن اهل حرم را * كه بينى روى سلطان قِدم را چو رخصت يافت از آن شاه ذى جود * روان شد سوى خرگه بهر بدرود . . . شه عشاق خلاق محاسن * به كف بگرفت آن نيكومحاسن به آه و ناله گفت اى داور من * سوى ميدان كين شد اكبر من . . . چو تابان گشت نور رويش از دور * مخالف را روان گرديد پرشور گمان كردند قوم كينهپرور * كه باشد اين مجاهد خود پيمبر . . . بفرمود اى پرستاران ابليس * كه باشد كارتان افسون و تلبيس منم ز اين اهل بيت برگزيده * شه عشقآفرين را نور ديده بگفت و بركشيد آن تيغ را زود * برآورد از نهاد دشمنان دود گروهى را به تيغ آن شير يزدان * همى جا داد در آتش ز ميدان ز رزم قوم دون گرديد خسته * روان شد سوى شاه دلشكسته بگفت اى داور بالا و پستى * كه چون حق باشى اندر ملك هستى شد از سوز عطش وز ثقل آهن * توانايى ز جان و طاقت از تن در آن خرگه كه بودى آب ناياب * ز خجلت شد شه آبآفرين آب نگين خاتم آن سلطان سرمد * نهاد اندر دهان شبه احمد چو آن سرچشمه جود الهى * مكيد آن خاتم ختمى پناهى توانايى شدش بر تن دوباره * سوى ميدان كين افكند باره « 2 » * * *
--> ( 1 ) . به فتح اول و ضم حرف واو ، لفظى تركى است به معناى رهبر و مقدمه لشكر و قلاوزى به معناى رهبرى آمده است . در برخى از كتب اين كلمه به ضم قاف و كسر حرف واو ضبط شده ولى در اينجا به خاطر همانندى حروف كلمات قافيه بايد آن را به فتح اول و ضم حرف واو تلفظ كرد . ( 2 ) . همان ، ص 63 تا 65 .