محمد على مجاهدى
423
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
پى شفاى من آن ماه من توسل جست * به سيد الشهدا آن شفيع روز حساب چه گفت ؟ گفت : خدايا به حق اين مظلوم * كه دوستدار مرا وارهان ازين غرقاب حسين آنكه عنايات بىحدود و حصرش * به كارخانه آمرزش آمده دولاب شهى كه ماند در آن دشت فرد تا گفتند * گه سوار شدن زينباش گرفت ركاب سواره يك تنه زد خود به لشكرى انبوه * كه ديد ساز شفاعت به نغمه زين مضراب ز كشته پشته همى كرد اندر آن صحرا * ز زخم تشنگىاش تا نماند طاقت و تاب فرود آمد و با شوق كرد اجابت زود * هر آن چه در حق او كرده بود حق ايجاب عيان چو ديد كه اين عالمست تنگ بر او * از آن به سوى شهادت به شوق كرد شتاب بسوختند همه خيمهها ، و دخت و زنان * به حال زار بماندند بىحفاظ و نقاب چه قُبّهها كه شد افراشته به آمرزش * اگرچه سوخته شد خيمه و گسسته طناب چو فارغ آمد زين كار رفت خانه و نيز * بدان امام توسل بجست با آداب نرفت جز دو سه روزى كه چشم من شد به * عجب مكن كه نه اينجاست جاى استعجاب از آنكه قدرت حق است و هرچه در امكان * رهين قدرت و نبود ز قدرت اين اعجاب « 1 » * * * چو ديدگان من نگرفتند اعتبار * در خونِشان كشيده از آن دست روزگار چشم از براى عبرت و كسب سعادت است * اين دو گرت نباشد از ديده خون ببار چشم آفرين مگر كند و اولياى او * دفع گزند دشمن ازين خسته نزار من خسته و نزارم ليكن به گرد خويش * بينم به چشم غيب يكى آهنين حصار آن آهنين حصار چه گريه است بر حسين * آن گوهرى كه گشت به دوش نبى سوار چونين سوار با شرف و عز و سرورى * آخر پياده ماند در آن دشت كارزار تنها و فرد ماند به غير از خدا نديد * هرچ او نگاه سوى يمين كرد يا يسار چون روى دوست ديد عيان بىدرنگ و خوف * مشغول شد به رزم و فرو شد به گيرودار با قدرتى كه داشت همه عجز بود و بس * يعنى كه : عجز نيكو در عين اقتدار گويند : جفت غم شد و فرد از تبار و قوم * دل گويد : اين سخن را باور همى مدار
--> ( 1 ) . تذكره مدينة الادب ، ج 1 ، ص 605 و 606 .