محمد على مجاهدى

369

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

در شهادت حضرت حرّ چون طليعه‌ى صبح عاشورا دميد * از حق و باطل ، كتايب صف كشيد ديد حر كز وضع جيش انگيختن * در دو سو ، كار است بر خون ريختن پس به خود گفتا كه : اى سرگشته حر ! * از پى باطل ز حق برگشته حر ! قند مىپختى ، شرنگ آمد پديد * صلح مىجستىّ و ، جنگ آمد پديد به كه حال از كفر ، زى ايمان شوى * اهرمن بنهى ، سوى يزدان شوى ز انقلابش ، جيش گفتندى كه خير ! * تو جز از حق ، مىنترسيدى ز غير دشت كين ، جنگ دليران ديده‌اى * كام اژدر ، جنگ شيران ديده‌اى چون شد اكنون كز غريبى كم‌سپاه * كوه اندامت ندارد وزن كاه ؟ گفت : سير خلد و دوزخ مىكنم * عارفانه ، طىّ برزخ مىكنم يك طرف : پيغمبر و ، يك سو : يزيد * « ادخلوها » جفت با « هل من مزيد » ! پس دو دست خود ز غم بر سر گرفت * فطرتش هم ، تيغ و قرآن برگرفت گفت : اى دادار غفار الذنوب ! * كاشف الاسرار و ستّار العيوب گر دل خاصان تو بشكسته‌ام * باز ، دل بر عفو عامت بسته‌ام و آن گه آمد تا به نزديك خيام * گفت : از حر ، مر شهِ دين اسلام كى گمان كردم كه كوفى بيوفاست ؟ * همچو نمرودش ، سر جنگ خداست ؟ توبه كردم ، ليك توّابم تويى * عفو خواهم ، ليك وهابم تويى مهر تو ، فرعون را موسى كند * جذبه‌ات ، دجال را عيسى كند گر به قرآن بخشىام ، شرمنده‌ام * ور به تيغم سر ببرى ، بنده‌ام گر بخوانى ، خيمه بر گردون زنم * ور برانى ، غوطه اندر خون زنم چاكرم ، از لطف اگر بنوازىام * شاكرم ، از قهر اگر بگدازىام * * * حر چو الطاف شه اندر خويش ديد * عشق واپس مانده را ، در پيش ديد پس زه شه جست اذن ، گفتا خير باد ! * شد به رزم و ، جيش را آواز داد كاى گروه دونِ دور از عافيت * بىنصيب از مبدا و از عاقبت