محمد على مجاهدى

345

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

اين مشترىِ جنس سعادت ، كه در غمش * باريده خون ز ديدهء كيوان ، حسين توست اين ماه آسمان ولايت ، كه زخم او * گرديده چون ستاره فراوان ، حسين توست اين آهوى حرم ، كه تن او ز چار سو * گشت از جفا نشانهء پيكان ، حسين توست اين گوشوار عرش الهى ، كه آسمان * در مرگ او دريده گريبان ، حسين توست اين ميوهء دل تو ، كه مىريزى از غمش * خوناب دل ز ديده به دامان ، حسين توست اين كشتهء مِناى شهادت ، كه چون ذبيح * گشته شهيد در ره يزدان ، حسين توست اين آفتاب دين تو ، كانيك چو آفتاب * مانده تنش برهنه و عريان ، حسين توست چون درد دل ، حديث دمى با رسول كرد * پس روى در بقيع به سوى بتول كرد 13 كاى مادر يگانه ! دمى به سوى ما نگر * پروردگان خويش ، به غم مبتلا نگر ما را ، كه دست مادريت پرورانده بود * بگشاى چشم و ، بستهء دست بلا نگر ما را كه با جفا همه بيگانگى بُدى * اكنون به صد هزار جفا ، آشنا نگر ما را كه آفتاب بتابيدمان به رو * چون آفتاب در همه‌جا برملا نگر ظلمى كه خود به هيچ مسلمان روا نبود * بر ما ز كين فرقهء كافر ، روا نگر تنها ، فكنده در شط خون بر زمين ببين * سرها بريده بر سر نى در هوا نگر سيل بلا ، به هر طرفى خانه‌كن ببين * كشتىّ ما ، شكستهء بحر فنا نگر بر دودمان خويش ، جفاى عدو ببين * از خانمان ، ذرارى خود را جدا نگر احفاد خويش را ، همگى در به در ببين * اولاد خويش را ، همگى بينوا نگر قومى كه بود روح الامين پرده‌دارشان * بىپرده از تطاول قوم دغانگر آغشته بين به خون ، تن فرزند خويش را * بر اهل بيت او ، ستم اشقيا نگر چون نى ، نواى اهل حريم رسول را * بر نُه سپهر برشده در نينوا نگر يا بضعة الرسول ! ز ابن زياد داد ! ز كينه ، خاك هستى ما را به باد داد