محمد على مجاهدى
312
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
كآمد سپاه در حركت از چهار سوى * كوشيد و جان فداى شه بىپناه كرد جوشان ز حلقههاى زره چشمههاى خون * سرو قدش ز خانه زين گشت سرنگون * * * بودش به گاهواره يكى دُرّ شاهوار * درّى به چشم خرد و به قيمت بزرگوار چون شمع صبح ديدهاش از گريه بىفروغ * جسمش چو ماه يكشبه از تشنگى نزار بىشير مانده مادر و كودك لبش كبود * پژمرده گشته شاخ گل و خشك چشمهسار شد سوى خيمه طفل گرانمايه برگرفت * و آمد به دشت و گفت بدان قوم نابكار رحمى به تشنهكامى من ، گر نمىكنيد * بارى كنيد رحم بر اين طفل شيرخوار گفتند بهر آل على نيست بهرهاى * گردد اگر زمين همه پر آب خوشگوار تيرى زدند بر گلوى اصغر اى دريغ * نوشيد آب از دم پيكان آبدار بگذشت تير از گلوى نازكش چنانك * سوزن ز پرنيان و ز گلبرگ تازه خار ز آن پس فرو نشست به بازوى شاه دين * مجروح كرد بازوى آن شاه تاجدار خون مىسترد از گلوى طفل نازنين * مىكرد عاشقانه سوى آسمان نثار يك قطره خون به سوى زمين باز پس نگشت * شهزاده در كنار پدر جان سپرد زار بردن به خيمهاش نتوانست از آنكه بود * از روى شهربانوى بيچاره شرمسار شد سوى خيمهگه ، قدمى چند و بازگشت * بركند خاك باديه با نوك ذو الفقار كردش دفين و باز برآمد به پشت زين * ز آن پس ميان به كشته شدن بيست استوار آمد به سوى معركه تيغ پدر به مشت * يك بهره ز آن گروه به يك تاختن بكشت * * * روزى چنان به ياد زمين و زمان نداشت * جورى ستاره كرد كه خود در گمان نداشت دانى دراز بود چرا روز قتل شاه ؟ * زيرا كه قوّت حركت ، آسمان نداشت گشتند ياوران همه مقتول و ياورى * كش آورد سمند و بگيرد عنان نداشت فرياد از آن زمان كه گرفتند گرد وى * راه برون شتافتن از آن ميان نداشت