محمد على مجاهدى

24

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

همو در قصيده‌اى شيوا ، از غاصبان حقوق آل اللّه سخن مىگويد : بر منبر حق شده‌ست دجّال * خامش بنشين به زير منبر اول به مراد عام نادان * بررفت به منبر پيمبر گفتا كه : منم امام و ، ميراث * بستد ز نبيرگان و دختر روى وى ، اگر سپيد باشد * روى كه سيه بود به محشر ؟ ور مىبروى تو با امامى * كاين فعل شده‌ست زو مُشهَّر « 1 » من با تو نيَم ، كه شرم دارم * از فاطمه و شُبَير و شُبَّر « 2 » حكيم ناصر خسرو در قصيده‌اى ديگر از جريان غدير سخن مىگويد و منكران اين واقعيت را به راه راست مىخواند : بنگر كه خلق را به كه داد و چگونه گفت * روزى كه خطبه كرد نبى بر سر غدير دست على گرفت و ، به دو داد جاى خويش * گر دست او گرفت ، جز از دست او مگير اى ناصبى ! اگر تو مُقرّى به دين خويش * حيدر امام توست ، شُبَر آن گهى شبير ور منكرى وصيت او را به جهل خويش * پس خود پس از رسول ببايد همى سفير علم على ، نه قال و مقال است عن فلان * بل علم او چو درّ يتيم است بىنظير « 3 » و در اين قصيده از « سرّ يزدان » سخن به ميان مىآورد كه همان « علم لَدُنى » است كه رسول خدا جانشين خود امير مؤمنان را از آن بهره‌ور ساخته و ساير ائمهء اطهار - عليهم السلام - نيز به ترتيب از آن برخوردار شده‌اند : بدين پرده اندر ، كسى ره نداند * جز آن كس كه ره را بجويد ز رهبر ره سرّ يزدان كه داند ؟ : پيمبر * پيمبر به كه سپرد اين سِر ؟ ! به حيدر اگر تو مُقرّى ، ز من خواه پاسخ * و گر منكرى ، پس تو پاسخ بياور ز خانه‌ى مهين و كهين و كبرتر * جوابم بياور از آنها مفَسَّر بگو : از دو خواهر زن و دو برادر * كدامند فرزندشان ماده و نر ؟

--> ( 1 ) . مشهور ( 2 ) . همان ، ص 154 ، 155 . ( 3 ) . همان ، ص 158 .