محمد على مجاهدى

233

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

چون راهشان به معركهء كربلا فتاد * گردون ، به فكر شورش روز جزا فتاد اعضاى چرخ منتظم ، از يكدگر گسيخت * اجزاى خاك متصل ، از هم جدا فتاد تابان ز نيزه ، رفت سر سروران ز پيش * جمّازه‌هاى پردگيان ، از قفا فتاد از تندباد حادثه ، ديدند هرطرف * سروى به سر درآمد و ، نخلى ز پا فتاد مانده به هرطرف نگران : چشم حسرتى * در جستجوى كشتهء خود ، تا كجا فتاد ؟ ! ناگه ، نگاه پردگى حجلهء بتول * بر پارهء تن على مرتضى فتاد بى خود ، كشيد نالهء : هذا اخى ، چنان * كز ناله‌اش به گنبد گردون صدا فتاد پس كرد رو به يثرب و ، از دل كشيد آه * نالان به گريه گفت : ببين يا محمَّداه ! اين رفته سر به نيزهء اعدا ، حسين توست * وين مانده بر زمين تن تنها ، حسين توست اين آهوى حرم ، كه تن پاره پاره‌اش * در خون كشيده دامن صحرا ، حسين توست اين پرگشاده مرغ هُما به سوى خلد * كِش پُر ز تير رُسته بر اعضا ، حسين توست اين سر بريده از ستم زال روزگار * كز ياد برده ماتم يحيى ، حسين توست اين مهر مُنكسِف « 1 » ، كه غبار مصيبتش * تاريك كرده چشم مسيحا ، حسين توست اين ماه مُنخَسِف « 2 » ، كه بر او ز اشك اهل بيت * گويى گسسته عِقد ثريا ، حسين توست اين لاله‌گون عمامه ، كه در خلد بهر او * معجر كبود ساخته زهرا ، حسين توست اندك چو كرد دل تهى از شكوه با رسول * گيسو گشود و ، دويد سوى مرقد بتول كاى بانوى بهشت ! بيا حال ما ببين * ما را به صد هزار بلا ، مبتلا ببين در انتظار وعدهء محشر چه مانده‌اى ؟ * بگذر به ما و شور قيامت به پا ببين بنگر به حال زار جوانان هاشمى * مردان‌شان شهيد و ، زنان در عزا ببين آن گلبنى كه از دم روح الامين شكفت * خشك از سموم باديهء كربلا ببين

--> ( 1 ) . خورشيد كه در كسوف باشد ( 2 ) . ماهى كه در حالت خسوف است .