محمد على مجاهدى

186

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

ز آن ديدهء خود سنگ ، پر از اشك شرر كرد * كاين آتش محنت به دل سنگ اثر كرد در كان ، نه عقيق است كه از غصه يمن را * بىآبى آن تشنه‌لبان ، خون به جگر كرد تا صورت اين واقعه را ديد ، ندانم * چون آب دگر با قدح آينه سر كرد ؟ ! چون چشم جهان ديد پر از ناوك بيداد ؟ * جسمى كه ، ستم كرد بر او هر كه نظر كرد ! نگسست ز هم قافلهء اشك يتيمان * تا شاه شهيدان ز جهان عزم سفر كرد هر شام ، نه خورشيد نهان شد به تهِ خاك * در ماتم آن خسرو دين ، خاك به سر كرد زين تعزيه هر شام ، شفق نيست بر افلاك * خورشيد به دامان فلك ، چشم كند پاك ! ز آن روز كه بر خاك فتاد آن قد و قامت * بر خويش فرو رفت ز غم ، صبح قيامت آفاق به سر ، خاك سيه ريخت ز ظلمت * در خاك نهان گشت چو خورشيد امامت آن روز كه كندند ز جا ، خيمهء او را * چون كرد دگر خيمهء افلاك اقامت ؟ بر نيزه چو ديد آن سر آغشته به خون را * پنداشت جهان ، سر زده خورشيد قيامت هركس كه تن بىنفسش ديد و نفس زد * باشد ز نفس بر لبش انگشت ندامت آن كس كه لب تشنهء او ديد و نشد آب * بر سينه زند از دل خود سنگ ملامت از بارگران غم آن تشنه‌لبان بود * كآن دم نتوانست ز جا خاست قيامت آن را كه نشد ديده پر از خون ز عزايش * باشد مژه : دندان ، نگه : انگشت ندامت آن كيست كه چون لعل ، پر از خون جگر نيست * در ماتم آن گوهر درياى امامت ؟ روز ، آتش آهى است كه خيزد ز دل شام * شب ، خاك سياهى است كه بر سر كند ايام بحر از غم اين واقعه ، يك چشم پر آب است * افلاك پر از آه ، چو خرگاه حباب است نگذاشته نم در دل كس ، گريهء خونين * اين موج فشرده است كه گويند سراب است ! در سينهء افلاك ، نه مهر است كه دايم * زين آتش جانسوز ، دل چرخ كباب است ! تا گلْ گلِ خون شهدا ريخته بر خاك * چشم گل ، ازين واقعه پر اشك گلاب است زين غصه كه در خاك تپيدند شهيدان * بر خاك تپيدن ، صفت موج سراب است