محمد على مجاهدى
160
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
ناگاه ، چشم دختر زهرا ، در آن ميان * بر پيكر شريف امام زمان فتاد بىاختيار ، نعرهء : هذا حسين ازو * سر زد چنان كه آتش ازو در جهان فتاد پس با زبان پرگله ، آن بضعة البتول * رو در مدينه كرد كه : يا ايّها الرسول ! اين كشتهء فتاده به هامون حسين توست * وين صيد دستوپا زده در خون ، حسين توست اين نخلتر ، كز آتش جانسوز تشنگى * دود از زمين رسانده به گردون ، حسين توست اين ماهى فتاده به درياى خون ، كه هست * زخم از ستاره بر تنش افزون ، حسين توست اين غرقهء محيط شهادت ، كه روى دشت * از موج خون او شده گلگون ، حسين توست اين خشكلب فتادهء دور از لب فرات * كز خون او زمين شده جيحون ، حسين توست اين شاه كمسپاه ، كه با خيل اشك و آه * خرگاه ، زين جهان زده بيرون ، حسين توست اين قالب تپان كه چنين مانده بر زمين * شاه شهيد ناشده مدفون ، حسين توست چون روى در بقيع به زهرا خطاب كرد * وحش زمين و ، مرغ هوا را كباب كرد كاى مونس شكستهدلان ! حال ما ببين * ما را غريب و بيكس و بىآشنا ببين اولاد خويش را كه شفيعان محشرند * در ورطهء عقوبت اهل جفا ببين در خلد ، بر حجاب دو كون : آستين فشان * و اندر جهان ، مصيبت ما برملا ببين نى ! نى ! ورا ، چو ابر خروشان به كربلا * طغيان سيل فتنه و ، موج بلا ببين تنهاى كشتگان ، همه در خاك و خون نگر * سرهاى سروران ، همه بر نيزهها ببين آن سر كه بود بر سر دوش نبى مدام * يك نيزهاش ز دوش مخالف ، جدا ببين آن تن كه بود پرورشش در كنار تو * غلتان به خاك معركهء كربلا ببين يا بضعة الرسول ! ز ابن زياد ، داد ! * كو خاك اهل بيت رسالت به باد داد خاموش محتشم ! كه دل سنگ ، آب شد * بنياد صبر و ، خانهء طاقت خراب شد خاموش محتشم كه ازين حرف سوزناك * مرغ هوا و ماهى دريا ، كباب شد خاموش محتشم ! كه از اين شعر خونچكان * در ديده اشك مستمعان خون ناب شد