محمد على مجاهدى
158
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
كاش آن زمان كه كشتى آل نبى شكست * عامل تمام ، غرقهء درياى خون شدى آن انتقام گر نفتادى به روز حشر * با اين عمل ، معاملهء دهر چون شدى ؟ آل نبى چو دستِ تظلم برآورند * اركان عرش را به تلاطم درآورند بر خوان غم ، چو عالميان را صلا زدند * اول ، صلا به سلسلهء انبيا زدند نوبت به اوليا چو رسيد ، آسمان تپيد * ز آن ضربتى كه بر سر شير خدا زدند آن در كه جبرئيل امين بود خادمش * اهل ستم به پهلوى خير النسا زدند پس آتشى ز اخگر الماس ريزهها * افروختند و ، در حسن مجتبى زدند و آن گه ، سرادقى « 1 » كه مَلَك محرمش نبود * كندند از مدينه و ، در كربلا زدند وز تيشهء ستيزه در آن دشت ، كوفيان * بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند پس ضربتى ، كز جگر مصطفى دريد * بر حلق تشنهء خلف مرتضى زدند اهل حرم ، دريدهء گريبان ، گشوده مو * فرياد بر در حرم كبريا زدند روح الامين نهاده به زانو ، سر حجاب * تاريك شد ز ديدن آن ، چشم آفتاب چون خون ز حلق تشنهء او بر زمين رسيد * جوش از زمين به ذروهء « 2 » عرش برين رسيد نزديك شد كه خانهء ايمان شود خراب * از بس شكستها كه به اركان دين رسيد نخل بلند او ، چو خسان بر زمين زدند * توفان به آسمان ، ز غبار زمين رسيد باد ، آن غبار چون به مزار نبى رساند * گرد از مدينه تا فلك هفتمين رسيد يكباره ، جامه در خم گردون به نيل زد * چون اين خبر به عيسى گردوننشين رسيد پر شد فلك ز غلغله ، چون نوبت خروش * از انبيا به حضرت روح الامين رسيد كرد اين خيال وَهْم غلط كار كآن غبار * تا دامن جلال جهانآفرين رسيد هست از ملال ، گرچه برى ذات ذو الجلال * او در دلست و ، دلى نيست بىملال
--> ( 1 ) . سراپرده ، خيمه ، چادرى كه بالاى صحن خانه بكشند . ( 2 ) . بلندى ، بالاى چيزى