محمد على مجاهدى

146

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

گه به ياد تشنهء آن باديه ، اشكش روان * گه براى سجدهء آن خاك ، در قدش دوتاست كربلا ، گنجى است در ويرانهء ديرين دهر * ليك آن گنجى كه نقدش ، نقد شاه اولياست يا گلستانىست آن روضه كه گر ببينند باز * رنگ گلهايش ز خون رنگ آل مصطفىست با وجود آن همه رفعت كه دارد آسمان * گر زمين از آسمان خود را فزون گيرد ، رواست آن امام ظاهر و باطن ، كه از محض صفا * همچو ظاهر ، باطنش آيينهء گيتى نماست رتبهء گردى كه خيزد از ره زوّار او * از ره رفعت ، قرار بارگاه كبرياست زندگى بخش دل ارباب صدق اعتقاد * كشتهء تيغ جفاى ناكسان بيوفاست عاصيان خير را ، از قتل آن معصوم پاك * صد خجالت روز حشر از حضرت خير النساست دردمندى نيست كز لطف تو درمانى نيافت * خاك درگاه تو ، اهل درد را دار الشفاست سايهء لطف خود از فرق فضولى وامگير * ز آن‌كه هم بيچاره و هم بيكس و هم بينواست « 1 » * * * رسيد عيد كه عقد ملال بگشايد * در فرح به كليد هلال ، بگشايد خوش آن‌كه روز چنين مَىكَشَد ، ولى نه ميى * كه عقل را ره ضعف و زوال بگشايد ميى كه قطرهء پاكش به هر كجا كه چكد * درى ز مرحمت ذو الجلال بگشايد خطيب ، منبر معراج معرفت گردد * زبان به منقبت خير آل بگشايد محيط حلم ، حسين على كه نيست جز او * كسى ، كزو دل اهل كمال بگشايد شهى كه گر غضب او رسد طبايع را * گره ز رابطهء اعتدال بگشايد و گر نهيب دهد دور را ، سزد كه ز هم * عقود سلسلهء ماه و سال بگشايد نجات خلق ، محال است بىمحبت او * چو كار خصم ز فكر محال بگشايد ! به روى دشمن او ، در گشادِ كار دو كون * كسى چگونه درِ احتمال بگشايد ؟ فلك به سبحه او بايد استخاره كند * به كار خير چو خواهد كه فال بگشايد در آستانهء او ، آسمان ملايك را * هميشه جاى به صف نعال « 2 » بگشايد

--> ( 1 ) . همان ، ص 191 تا 193 . ( 2 ) . جمع نعل و نيز به معناى درگاه و پايين مجلس