محمد على مجاهدى
112
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
زرينه شمع ، بر سر قبرت چو موم شد * ز آن آتشى كه از جگر مؤمنان بخاست اى تشنهء فرات ! يكى ديده بازكن * كز آب ديده بر سر قبر تو ، دجلههاست آتش ، عجب كه در دل گردون نيوفتاد * در ساعتى كه آن جگر تشنه ، آب خواست شمشير ، تا ز بدگهرى در تو دست برد * نامش هميشه هندو و سر تيز و بيوفاست از بهر كشتن تو ، به كشتن يزيد را * لايق نبود ، كشتن او : لعنت خداست آن پيرهن كه گشت به دست حسود چاك * اندر بر معاويه ديرى است تا قباست ! فرزند ، بر عداوت آبا پراكند * تخم خصومتى كه چنين لعنتش سزاست گردىست بر ضمير تو ز آن خاكسار و ، ما * بر گورت ، آب ديده فشانان ز چپ و راست با دوستان خويشتن ، از راه دشمنى * رويت : گرفته از چه و خاطر : دژم چراست ؟ گردون ناسزا ، ز شما عذرخواه شد * امروز اگر قبول كنى عذر او ، سزاست شاهان به پرسش تو ، ز هر كشور آمدند * و آن گه به بندگى تو را ضحا ، گرت رضاست حالت رسيدگان غمت را ، گرفت شور * شورابهء دو ديدهء يكيك ، بر اين گواست كار مخالف تو ، برون افتد از نوا * چون در حجاز ، ساز حسينى كنند راست بر عودِ تربت تو ، چو شكر بسوختيم * از شكرت بپرس كه : اين آتش از كجاست ؟ چون كاه مىكشد به خود اين چهرههاى زرد * اين عود زرنگار ، كه همرنگ كهرباست عودى كه ميوهء دل زهرا در او بوَد * نشگفت اگر شكوفهء او ، زهرهء سماست صندوق تو ز روى به زر در گرفتهايم * وين زرفشانى ارچه به روى است ، بىرياست روزى ، ز سرگذشت تو ديدم حكايتى * ز آن روز ، باز پيشهء من نوحه و بكاست تا ميل قبّهء تو درآمد به چشم من * تاريكى از دو چشم جهانبين من جداست بر تربت تو ، وقف كنم كاسههاى چشم * زيرا كه كيسهء زرم از سيم ، بىنواست تابوت تو ز ديده مرصّع كنم به لعل * وين كار ، كردنىست كه تابوت پادشاست چشم ار ز خون دل شودم تيره ، باك نيست * در جيب و كيسه ، خاك تو دارم كه توتياست چون خاك عنبرين تو را نيست آهويى * مانندش ار به نافهء چينى كنم ، خطاست قلب سياه و سيم تنم ، زرّ ناب شد * زين خاك سرخ فام كه همرنگ كهرباست كردم به حلّه روى ز پيشت به حيله ليك * پايم نمىرود كه مرا ديده از قفاست