محمد على مجاهدى

108

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

صفة قتل الامير السيد الحسين بن على بن ابى طالب رضى اللّه عنهما باشارة يزيد عليه اللعنة و عبيد اللّه بن زياد لعنه اللّه و الملائكة و الناس اجمعين : دشمنان ، قصد جان او كردند * تا دمار از تنش برآوردند عمرو عاص ، از فساد ، رايى زد * شرع را ، زود پشت پايى زد بر يزيد پليد ، بيعت كرد * تا كه از خاندان برآرد گرد شرم و آزرم ، جملگى برداشت * جمعى از دشمنان بر او بگماشت تا مر او را ، به نامه و به حِيَل * از مدينه كشيد در منهل كربلا ، چون مقام و منزل ساخت * تا كه آل زياد ، بر وى تاخت ره آب فرات بربستند * دل او ، ز آن عنا و غم خستند شمر و عبد اللّه زياد لعين * روحشان جفت باد با نفرين بركشيدند تيغ ، بىآزرم * نز خدا ترس و ، نز خلايق شرم سرش از تن ، به تيغ ببريدند * و اندر آن فعل سوء ، مىديدند به دمشق اندر ، آن يزيد پليد * منتظر بود ، تا سرش برسيد پيش بنهاد و ، شادمانى كرد * تكيه بر دينى و امانى ، كرد سر برهنه بر اشتر و پالان * پيش ايشان ز درد دل نالان عمر و عاص و يزيد و ابن زياد * همچو قوم ثمود و صالح و عاد بر جفا كرده هر يكى اصرار * رفته از حقد ، بر ره انكار هيچ ناورده ، در ره بيداد * مصطفى را و مرتضى را ، ياد يك سو انداخته ، مجامله را * زشت كرده ، ره معامله را كرده دوزخ براى خويش مُعَدّ * بو الحكم را ، گزيده بر احمد ! ره آزم و شرم ، بربسته * عهد و پيمان شرع ، بگسسته صفة الكربلا و نسيم المشهد المعظم حَبَّذا كربلا و آن تعظيم * كز بهشت آورد به خلق ، نسيم و آن تنِ سر بريده در گل و خاك * و آن عزيزان به تيغ ، دلها چاك و آن گزين همه جهان ، كشته * در گل و خون ، تنش بياغشته و آن چنان ظالمان بدكردار * كرده بر ظلم خويشتن ، اصرار