محمد على مجاهدى

51

خوشه هاى طلائى ( فارسي )

بنگرد روزى مگر خورشيد سيماى تو را * هر صباح آرد سرى بيرون ز خاور آفتاب ! در نوازش بر سر زلف محبّت شانه‌سان * دشمنانت را بود در چشم ، نشتر آفتاب قرصهء نانى شود بر سفرهء احسان تو * اين سعادت گر شود بهرش ميسّر آفتاب مىكند بر شمسهء ايوان رضوان افتخار * گر شود روزى تو را گل ميخ منبر آفتاب در خسف مىماند و تاريكى جهان را مىگرفت * گر نبودش سايهء لطف تو بر سر آفتاب ذرّه‌يى مهر تو در دل داشت و آن را گر نداشت * منزلت بودش ز قدر ذرّه كمتر آفتاب « و اصل » دربار خود را سايه از سر وامگير * اى ز چهر عالم آرايت منوّر آفتاب