محمد على مجاهدى
37
خوشه هاى طلائى ( فارسي )
بيا كه قافلهء شب ازين ديار گذشت * سپيده سرزد و مهر از افق دميد ، بيا نيامدى كه دل من حديث شب مىگفت * كنون كه قصّه به پايانِ خود رسيد ، بيا بِرَغم فتنهء بيدار و بخت خواب آلود * تراب بخواب توان ديد و سير ديد ، بيا بيا كه گوش دل من به كوچه كوچهء شوق * صداى پاى تو را بارها شنيد ، بيا بيا كه سير غزالان دشت خاطرهها * هزار شور غزل در من آفريد ، بيا بيا ، بيا كه دل بيقرار « پروانه » * بشوق روى تو از ديده سر كشيد ، بيا