أبو مخنف الأزدي ( مترجم : جواد سليمانى )
78
مقتل الحسين ( ع ) ( نخستين گزارش مستند از نهضت عاشورا ) ( فارسي )
محمد ] ، هانى را به محمد ببخشد ، چرا كه محمد بن اشعث ، هانى را نزد ابن زياد برده بود ، [ و قوم هانى به همين علت كينه محمد را به دل گرفته بودند ] . [ ولى ] ابن زياد در مورد هانى بن عروه دستور صادر كرد و گفت : وى [ هانى ] را به بازار ببريد و گردنش را قطع كنيد ! لذا هانى را در حالى كه دستهايش از پشت بسته شده بود بيرون بردند ، به بازار گوسفندفروشان رسيدند ، [ در اين حين ] هانى فرياد كشيد : آى مذحج ! مگر قبيلهام مذحج نيست ؟ ! آى قبيلهء مذحج كجا هستند تا از من حمايت كنند ؟ ! وقتى ديد كسى به دادش نمىرسد ، دستش را كشيد و از ريسمان در آورد ، مىگفت ! [ آخر يك ] عصا و چاقو يا سنگ و استخوانى نيست كه آدم از خودش دفاع كند ؟ ! [ ناگهان ] مأمورين به او حملهور شده و او را محكم بستند ، بعد گفتند گردنت را جلو بياور ! هانى گفت : من در سردادن ، بخشش و سخاوت ندارم . من براى اين كه جانم را بگيريد به شما كمك نمىكنم ! [ در اين اثنا ] غلام ترك عبيد الله بن زياد به نام رشيد « 1 » پيش قدم شده ، با شمشيرش به گردن هانى زد ، ولى ضربهء شمشيرش كارى نبود . هانى فرمود : بازگشت به سوى خداست ! خدايا به سوى رحمت و رضوانت بازمىگردم . سپس ضربهء ديگرى به گردن هانى زد كه او را از پاى درآورد . [ رحمت خدا و رضوانش بر او باد ، [ بعد از قتلش ] سرش را نزد ابن زياد بردند . ] « 2 » « 3 »
--> ( 1 ) [ مدتى بعد ] عبد الرحمن بن الحصين مرادى ديد رشيد نزد عبيد الله بن زياد مانده است ، مردم گفتند اين قاتل هانى بن عروه است ، لذا ابن حصين به او حمله كرد و با ضربهء نيزه او را كشت . ( 2 ) تاريخ طبرى ، 5 / 378 و 379 ، به نقل از أبى مخنف از صقعب بن زهير از عون بن أبى جحيفه و ارشاد شيخ مفيد 20 / 64 ، با كمى تغيير . ( 3 ) أبى مخنف به نقل از أبو جناب كلبى از عدى بن حرمله أسدى از عبد الله بن سليم و مذرى بن مشمعل ادامه پاورقى از صفحه قبل مىگويد بكير بن مثعبهء اسدى گفت : از كوفه خارج نشده بودم كه مسلم بن عقيل و هانى بن عروة كشته شدند ، ديدم با پايشان آن دو را در بازار به زمين مىكشيدند ، تاريخ طبرى ، 5 / 397 .