أبو مخنف الأزدي ( مترجم : جواد سليمانى )
67
مقتل الحسين ( ع ) ( نخستين گزارش مستند از نهضت عاشورا ) ( فارسي )
كثير بن شهاب حارثى مردى از قبيلهء كلب را كه [ عبد الأعلى بن يزيد ] خوانده مىشد ، در بنى فتيان [ مكانى در كوفه ] يافت ، كه سلاحش را بر تن كرده بود و قصد داشت به [ مسلم ] بن عقيل بپيوندد ، [ كثير ] او را دستگير كرده ، پيش ابن زياد برد و ماجرايش را به اطلاع [ ابن زياد ] رساند ، [ مرد كلبى به ابن زياد ] گفت : من مىخواستم به نيروهاى شما بپيوندم ! ابن زياد [ با تمسخر ] گفت : نه اينكه وعده داده بودى كه به من ملحق شوى ! [ سپس ] دستور داد او را زندانى كنند كه اين كار را كردند . « 1 » مخفيگاه مسلم كشف مىشود ( 1 ) صبح فردا ابن زياد در مجلس [ روزانهء ] خويش حاضر شد و به مردم اجازهء ورود داد ، مردم وارد شدند ، [ از جمله ] محمد بن أشعث آمد ، [ ابن زياد ] تا او را ديد گفت : آفرين به كسى كه نه خيانت كرده و نه تهمتى دامنش را گرفته است ! سپس او را در كنار خويش نشاند . بلال بن اسيد ، پسر پير زنى كه [ مسلم ] بن عقيل را پناه داده بود در سپيدهء صبح به سراغ عبد الرحمن ، پسر محمد بن اشعث رفت و جاى [ مسلم ] بن عقيل را كه نزد مادرش بود به او خبر داد . عبد الرحمن هم به دنبال پدر خويش رفته ، در محضر ابن زياد ، جريان را در گوشى به پدر اطلاع داد . ابن زياد [ به محمد بن اشعث ] گفت : [ پسرت ] به تو چه گفته است ؟ محمد گفت : به من خبر داده كه [ مسلم ] بن عقيل در خانهاى از خانههاى [ قبيلهء ما مخفى شده است . ] « 2 »
--> ( 1 ) تاريخ طبرى ، 5 / 369 و 370 ، به نقل از أبى مخنف از أبو جناب كلبى . ( 2 ) تاريخ طبرى ، 5 / 373 ، به نقل از أبى مخنف از مجالد بن سعيد و ارشاد شيخ مفيد 2 / 57 ، با كمى تغيير .