أبو مخنف الأزدي ( مترجم : جواد سليمانى )

52

مقتل الحسين ( ع ) ( نخستين گزارش مستند از نهضت عاشورا ) ( فارسي )

مسأله‌اى پيش آمده كه پيش امير نمىآيى ، [ امير ] خبرت را گرفت ، و گفت اگر او مريض است من به ديدارش بروم ؟ ( 1 ) هانى به آنها گفت : بيمارى نمىگذارد [ نزد امير بيايم ] ، آنها گفتند به امير خبر رسيده كه تو غروبها جلو درب خانه‌ات مىنشينى ، [ لذا تو را سست و كاهل يافت ، سلطان ، سستى و روى گردانى را تحمل نمىكند ، تو را سوگند مىدهيم با ما بيايى [ پيش امير ] . هانى لباسش را خواست و پوشيد ، بعد استرش را طلبيد سوار بر [ استرش ] شد . و نزديك قصر رفت گويا در دلش بعضى از [ نيرنگ‌هاى پشت پرده را ] احساس كرده بود ، لذا به حسّان بن خارجه گفت : برادر زاده - قسم به خدا - من از اين مرد [ ابن زياد ] مىترسم ، نظر شما چيست ؟ [ حسان ] گفت : عمو - به خدا قسم - ذرّه‌اى برايت نگران نيستم ، چرا در حالى كه بىگناهى ، به دلت شكّ و شبه راه مىدهى ؟ بعد آنها بر ابن زياد وارد شدند و [ هانى هم ] با آنها [ سرگذشت هانى نزد ابن زياد ] رفت . وقتى [ خود را به ابن زياد ] نشان داد عبيد الله [ پيش خود ] گفت : احمقى با دو پاى خويش پيش تو آمد ، [ ابن زياد در حالى كه شريح قاضى نزدش بود ] رو به طرف [ هانى ] كرد و گفت : من برايش بذل و بخشش مىخواهم ولى او قصد كشتن مرا دارد من شما را به دوست بنى مرادىات « 1 » هشدار مىدهم . « 2 » هانى به ابن زياد گفت : چه شد أمير ؟ ابن زياد گفت : آرى اى هانى ابن عروة ، اين چه كارهايى است كه در خانه‌هايت به اميد [ ضربه زدن ] به امير المؤمنين و عموم مسلمين صورت مىگيرد ؟ مسلم بن عقيل را آورده در خانه‌ات جاى داده‌اى ، و در خانه‌هاى اطرافت برايش سلاح و مردان جنگى جمع نمودى و خيال كرده‌اى آنها بر من مخفى مىماند ؟ !

--> ( 1 ) هانى از قبيله بنى مراد بود . ( 2 ) تاريخ طبرى : 5 : 364 و 365 و رك : ارشاد شيخ مفيد ، 2 : 47 و 48 .