فضل الله بن روزبهان خنجى اصفهانى

19

وسيلة الخادم إلى المخدوم در شرح صلوات چهارده معصوم ( ع ) ( فارسي )

تاريخ انديشه سياسى در ايران » صص 183 - 201 به بحث از « فضل اللّه بن روزبهان خنجى و تجديد ايدئولوژى خلافت » « 1 » اختصاص است .

--> ( 1 ) . در اينجا بايد از توهين‌هاى بىدليلى كه در اين كتاب ، نسبت به انديشمندان و سياستمداران چند سدهء اخير مطرح شده اظهار تأسف كنم ؛ اظهار تأسف از اين كه كسانى بىجهت و شايد به دليل گرايشات خاص خود - كه نبايد چندان جنبهء فكرى داشته باشد - اين چنين به همه كس و همه چيز بدبين و نه تنها بدبين كه توهين نيز مىكنند . بنده تنها عبارات همين فصل مربوط به فضل اللّه را كه ارزيابى مؤلف از انديشمندان ، سياستمداران و برخى از سلسله‌هاست عرضه مىكنم ؛ خوانندگان خود قضاوت كنند : جلال الدين دوانى را مىتوان از آخرين نمايندگان تحشيه و تعليقه در سنت ايران دانست كه پيش از تأسيس حكمت متعاليه صدر الدين شيرازى انديشهء فلسفى ايران در چاه آن هبوط كرده بود ( ص 183 ) . واكنش جلال الدين دوانى . . . جز تغافل نمىتوانست باشد ( ص 184 ) . او ( دوانى ) . . . يكسره نسبت به دوران جديد و سرشت آن در جهل مركب باقى ماند ( ص 183 ) . جلال الدين دوانى ساده‌لوحانه سنتى را دنبال كرد كه با خواجه نصير آغاز شده بود ( ص 183 ) . . . . از اين رو فضل اللّه را مىتوان اوج زوال و انحطاط انديشهء سياسى در ايران دانست ( ص 184 ) . آنچه از ديدگاه تاريخ انديشه سياسى دربارهء فرمانروايى سپيد - گوسفندداران ( آق‌قويونلو ) ترك تبار مىتوان گفت اين است كه آنان به هيچ وجه آمادگى درگيرى با دنيا و دوران جديد را نداشتند ( ص 184 ) . ( آنها ) ( آق‌قويونلوها ) عارى از فرهنگ و تمدن بودند ( ص 184 ) . ( با ) بر آمدن دولت صفويان . . . شيرازهء وحدت ايران زمين كه با يورش مغولان از هم گسيخته بود بار ديگر نو شد اما چرخ توانمند انحطاط ايران زمين كه بعد از « عصر زرين فرهنگ ايران » در سراشيبى سقوط افتاده بود متوقف نشد ( ص 185 ) . كوشش نوادگان شيخ صفى . . . از پيش محكوم به شكست بود ( ص 185 ) . در شرايطى كه در سدهء پانزده و آغاز سده بعد نظريه‌پردازان بزرگى مانند اراسموس و . . . جريان تاريخ مغرب زمين را در بسترى نو هدايت كرده . . . دنياى اسلام كه بيش از پيش در گرداب تشتت و پراكندگى فرو مىرفت در خيال خام تجديد خلافت بود ( ص 185 ) . نخستين رويارويى ايران زمين با مغرب . . . يا ملغمه‌اى از تصوف و تشيع . . . ( در ) مواجهه با اين نخستين موج تجدد » غير ممكن و محكوم به شكست بود ( ص 186 ) . نيازى به گفتن نيست كه صفويان را نه در عالم سياست توان چنين واكنشى بود و نه . . . ( ص 187 ) . از بنيادگذار سلسله صفوى شاه اسماعيل و شاه عباس كبير كه بگذريم ، ديگر شاهان صفوى نمونه‌هاى بارز زوال و انحطاط ايران هستند ( ص 187 ) . . . . اما اشتباهات سياسى و ناگاهى آنان از الزامات زمانه همچون تيشه‌اى بود كه بر ريشهء تدبيرهاى آنان فرود مىآمد ( ص 187 ) . راه برون رفت از اين بن بست . . . از پادشاهان در مجموع بىفرهنگ و سست عنصر صفوى نمىتوان چشم داشت ( 187 ) . دورهء صفويان نه فقط از نظر سياسى بلكه حتى در قلمرو فرهنگ و تمدن ايرانى دوران اسلامى ، دوره‌اى است كه زوال و انحطاط آغاز شده با يورش مغولان . . . تثبيت شد ( ص 188 ) . چنين وضعيت زوال و انحطاط به صرف حكومت ايران زمين محدود نمىشود ( ص 188 ) .