عبد الرزاق مقرّم ( مترجم : پرويز لولاور )
55
الامام الجواد ( ع ) ( نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد ع ) ( فارسي )
دارم ، نامهاى مرقوم فرماييد تا خدمت حضرت جواد - عليه الصلاة و السلام - تقديم دارم . حضرت تبسّم فرمودند و نامهاى براى فرزند خود نوشتند . هنگامى كه « محمد بن ميمون » به مدينه رسيد و به خانهء آن حضرت وارد شد ، « موفق » - خادم حضرت جواد عليه الصلاة و السلام - از گاهواره آن حضرت را برداشت و پيش آورد تا « محمد » نامه را به ايشان تقديم دارد . حضرت به خادم فرمودند تا نامه را در مقابل ايشان باز كند . آنگاه نظر مبارك را بدان جلب كردند . سپس به « محمّد » فرمودند : حال چشمانت چگونه است ؟ « محمد » گفت كه به دليل بيمارى ديدگانش را از دست داده است . حضرت از او خواستند كه نزديك شود . آنگاه دست مبارك را بر چشمان وى كشيدند و در نتيجه نور ديدگانش - بهتر از قبل - به او بازگشت . « اسماعيل بن عباس هاشمى » از تنگى معيشت ، نزد حضرت امام جواد عليه الصلاة و السلام شكايت برد . ايشان سجاده را كنار زده از روى خاك قطعهاى طلاى خالص برداشت و به وى مرحمت فرمودند كه وزن آن شانزده مثقال بود . « 1 » « محمّد بن حمزهء هاشمى » در حالى كه نزد حضرت امام جواد عليه الصلاة و السلام بود ، احساس تشنگى كرد . حضرت به او نگاه كرده ، فرمودند : تو را تشنه مىبينم ! عرض كرد : آرى . امام عليه الصلاة و السلام به خادم خود دستور دادن آب را به او دادند . « هاشمى » از اين موضوع اندوهگين شد ، زيرا عدهاى تصميم به مسموم كردن امام با آب داشتند ( و خوردن آبى كه تعلّق به آن حضرت داشت ، خطرناك بود ) هنگامى كه خادم ، آب را آورد ، حضرت امام جواد عليه الصلاة و السلام ، نخست از آن آب نوشيدند و سپس به « هاشمى » دادند . مدّتى بعد ، تشنگى دوباره به سراغ او آمد ، حضرت مجددا براى آوردن آب به خادم خود دستور دادند و اين بار نيز نخست ، خود از آن نوشيدند و بعد به « هاشمى » دادند . اين ماجرا كه گذشت ، « هاشمى » مىگفت : گمان مىكنم حضرت جواد عليه الصلاة و السلام - همانطور كه شيعيان مىگويند - از آنچه در دلها مىگذرد ، با خبر است . « 2 » « ابو هاشم جعفرى » مىگويد : خدمت حضرت امام جواد عليه الصلاة و السلام
--> ( 1 ) - اين حديث و حديث قبلى از خرايج ، راوندى ، ص 53 و ص 105 ، نقل شده است . ( 2 ) - مناقب ، ابن شهر آشوب ، ج 2 ، ص 435 .