عبد الرزاق مقرّم ( مترجم : پرويز لولاور )
126
الامام الجواد ( ع ) ( نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد ع ) ( فارسي )
داد : چون امام عليه الصلاة و السلام به من بانگ زد ، از هيبت و شكوه آن ، چنان ترسيدم كه دستم فلج شد و هرگز بهبود نيافتم . « 1 » آنچه را ذكر كرديم ، اهدافى بود كه « مأمون » در مورد حضرت امام رضا و حضرت امام جواد - عليهما الصلاة و السلام - تعقيب مىكرد . اما خداوند سبحان حضرت امام جواد عليه الصلاة و السلام را از تمامى آنها حفظ فرمود . و او نتوانست عليرغم دشمنيهايش با امام عليه السلام به هدفهاى شوم خود برسد و كوچكترين عمل سويى انجام دهد . مأمون و پدرانش - لعنة اللّه عليهم - فقط موفق شدند خلافتى را كه حق ائمهء اطهار عليهم السلام بود غصب كنند ، و اين همان ستمى بود كه از طرف زمامداران ستمگر بر پدران امام عليه السلام نيز رفته بود . « مأمون » ، اين بدبختى و عذاب جاودان و اين خوارى ابدى را براى برادر سنگدلش « معتصم » بر جاى نهاد . كسى كه در نتيجهء اعمالش ، لعنتهاى بيشمارى را نصيب خود گردانيد . كسى كه سنگ در مقابل قلب او افتخار و مباهات مىكرد . آرى ، قلب او از سنگ سختتر بود و بديها و رذايلش از سنگريزههاى بيابان ، بيشتر . نسبت به - پارهء تن نبوت - مهر و محبتى نداشت و از هر جهت فاقد رحمت بود . لذا براى خود دوزخى بين آتش حسادت قلبش و آتش فروزان قبرش ، مهيا كرد . البته آخرت بسى جاودانهتر و سختتر است . قلم طغيان ، رسوايى و ذلت را آنچنان در نامهء عملش نوشت كه تمام جهانيان در دنيا و آخرت بخوانند و عبرت گيرند و اين پستى و حقارتى بود كه او تا ابد براى خويش طلبيد . گذشتى چند سال و رغبتى مأمون نديد از شه * به خود گفت : از چه از مال و منالش اجتناب آمد ؟ بينديشيد حيلت ، تاجوارى بهرش آرايند * كه هر يك ماهرو ، خوشخوان ، به زربفتى ثياب آمد دو صد ، هر يك ، به كف ، جام زرى با نوعى از گوهر * بر او با ساز و ناز ، اندر ذهاب و در اياب آمد « اصول كافى » اندر بين ، كه شه هيچ اعتنا ننمود * تو گويى كآن همه خوكند و اين بانگ ذئاب آمد به زير افكند شه سر در عيور و ديده بر پا دوخت * تو گفتى اين خرامان سرو ، در شهرى خراب آمد
--> ( 1 ) - مناقب ، ابن شهر آشوب ، ج 2 ، ص 439 .