عبد الحي الكتاني ( مترجم : عليرضا ذكاوتى قراگزلو )

24

نظام الحكومة النبوة المسمى التراتيب الادارية ( نظام ادارى مسلمانان در صدر اسلام ) ( فارسي )

« امير المسلمين » وصف كرده‌اند . به قول ابن خطيب شاعر : در هر سرزمينى خديوى خاست * و بر هر شاخه‌اى خروسى خروشيد « 1 » ( 1 ) پس از سقوط عباسيان ، لقب « امير المؤمنين » گسترش يافت ؛ چنان كه فرمانروايان سعديه همين لقب را يافتند ، كه در وقف نامه‌هاى موجود در كتابخانه قرويين زياد ديده مىشد ؛ به ويژه ابو العباس المنصور ، با آنكه براى ولى نعمتهاى خود ، خلفاى عثمانى ، احترام فراوان قائل بود ، در وقف‌نامه‌ها ، خود را امير المؤمنين مىناميد . ( 2 ) به نوشته ابن خلدون در مقدمه ، چون مسند خلافت از مسندنشين لايق تهى گشت ، يوسف بن تاشفين پادشاه لمتونه از قبايل بربر قيام كرده ، بر عدوتين ( دو محلهء اصلى فاس ) تسلط يافت . او مردى نيكوكار و پيرو سلف بود . از اين‌رو ، همت گماشت كه بر طاعت خليفه گردن نهد تا از اين راه تكميل مراسم دين كند . بدين سبب ، با المستظهر عباسى وارد مذاكره شد و براى بيعت خويش ، عبد الله بن العربى و پسرش قاضى ابو بكر از مشايخ اشبيليه را نزد خليفه فرستاد و آنها از خليفه خواستند كه يوسف بن تاشفين را متصدى و متولى مغرب بشناسد ، و با فرمان خلافت او بر مغرب بازگشتند و او شعار و لباس ويژه آن مقام را پوشيد و در آن عهد ، خليفه عباسى اختصاصا و تشريفا يوسف را امير المؤمنين خطاب كرد . گفته مىشود پيش از اين فرمان نيز خليفه وى را به لحاظ ادبش امير المؤمنين خوانده بود ؛ زيرا يوسف و به طور كلى مرابطان ، به آداب ، پيرو سنّت مقيد بودند . پس از مرابطان ، مهدى ابن تومرت ظهور كرد و پس از وى اولادش ، و همچنين خاندان ابو حفص در افريقيه ، ترجيحا ، امير المؤمنين لقب يافتند . هنگامى كه در مغرب امر خلافت به تباهى گراييد و قدرت را زناته به دست گرفتند ، نخستين فرمانروايان اين قوم روش باديه‌نشينى و ساده‌زيستى پيش گرفتند و مانند سلاطين لمتونه ، لقب « امير المسلمين » بر خود نهادند . بدين منظور كه احترام مقام خلافت را به بنى عبد المؤمن و بنى حفص رعايت كرده باشند ، . . . آنگاه متأخران ايشان به لقب « امير المؤمنين » گراييدند و تا اين روزگار ( يعنى زمان ابن خلدون ) خود را امير المؤمنين مىنامند . « 2 »

--> ( 1 ) . قام بكلّ بقعة مليك * و صاح فوق كلّ غصن ديك ( 2 ) . ر . ك : ابن خلدون ، مقدمه ، ترجمه پروين گنابادى ، ص 435 ( با اندكى تغيير ) .