الشيخ عباس القمي ( مترجم : آيت الله كمره اى )
50
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي )
حل حل ، و چون پيغمبر مىخواست سر بردارد او را مىگرفت و در كنار خود مىنهاد و بازهم كه به سجده مىرفت او سوار مىشد و مىگفت : حل حل ، و اين كار را ادامه داد تا پيغمبر از نماز خود فارغ شد ، الخ . ( 1 ) از « امالى حاكم » روايت شده كه ابو رافع گفت : من با حسين كه هنوز كودك بود بازى مدحاة مىكردم و چون از او مىبردم مىگفتم : مرا بر دوش خود بردار ، مىگفت : بر دوش كسى بالا مىروى كه رسول خدا او را بر دوش گرفته ؟ و چون بر من غالب مىشد مىگفتم : من هم تو را به دوش نگيرم چنانچه مرا بر دوش نگرفتى ، مىفرمود : نمىپسندى كسى را بر دوش بگيرى كه رسول خدا به دوش مىگرفت ؟ و من او را به دوش مىگرفتم ( مدحاة : بازى با سنگريزههائى است كه در گودال كوچك مىريزند ) . ( 2 ) در آنجا نيز از حفص بن غياث از امام ششم ( ع ) روايت شده است كه رسول خدا ( ص ) در نماز بود و حسين در كنارش ، رسول خدا تكبير گفت و حسين نتوانست تكبير گويد ، و بار ديگر رسول خدا تكبير گفت و بازنتوانست ادا كند و رسول خدا تكرار كرد تا هفت بار و حسين ( ع ) بار هفتم تكبير گفت ، امام فرمود : از اينجا هفت تكبير سنّت گرديد . ( 3 ) در آنجا نيز از تفسير نقاش از ابن عباس روايت شده است كه گويد : من حضور پيغمبر ( ص ) بودم و پسرش ابراهيم را به زانوى چپ و حسين را بر زانوى راست داشت ، يك بار او را مىبوسيد و يك بار اين را ، ناگاه جبرئيل از طرف ربّ العالمين برايش وحى آورد و چون به خود آمد فرمود : جبرئيل از طرف پروردگارم نزد من آمد و گفت : اى محمد ، پروردگارت بر تو سلام مىدهد و