الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

85

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

دو بار يا سه بار اين اشعار بخواند و عبيد الله نمىدانست قضيه چيست و گفت : هذيان مىگويد ؟ هانى گفت : آرى اصلحك اللّه از پيش از غروب آفتاب چنين است تاكنون و عبيد الله برخاست و برفت ( طبرى ) . ( 1 ) و گويند : عبيد الله با مولاى خود مهران بيامد و شريك با مسلم گفته بود كه : چون من گفتم مرا آب دهيد بيرون آى و گردن او را بزن پس عبيد الله بر فراش شريك بنشست و مهران بر سر او بايستاد كنيزكى قدح آب بيرون آورد چشمش به مسلم افتاد از جاى بشد شريك گفت : مرا آب دهيد و بار سوم گفت : واى بر شما مرا از آب هم پرهيز مىدهيد به من آب بدهيد اگر چه جان من در سر آن برود مهران متفطّن شد و عبيد الله را بفشرد عبيد الله از جاى برجست شريك گفت : اى امير مىخواهم تو را وصىّ خويش كنم ابن زياد گفت : من نزد تو بازگردم پس مهران او را به شتاب مىبرد و گفت : قسم به خدا مىخواستند تو را بكشند . عبيد الله گفت : چگونه ؟ با اينكه شريك را اكرام مىكنم آن هم در خانهء هانى كه پدرم انعامها بر او كرده بود ( كامل ) مهران گفت : همين است كه با تو گفتم ( ابو الفرج ) . ( 2 ) پس عبيد الله برخاست و رفت و مسلم بيرون آمد شريك با او گفت : تو را چه مانع شد از كشتن وى ؟ گفت : دو چيز يكى آنكه هانى كراهت داشت عبيد الله در خانهء او كشته شود و ديگر حديثى كه مردم از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت كرده‌اند : « الإسلام قيد الفتك فلا يفتك مؤمن » يعنى اسلام از كشتن ناگهانى منع كرده است و مسلمان چنين كشته نشود . شريك با او گفت : اگر وى را كشته بودى فاسق فاجر كافر مكّارى را كشته بودى . گويند : مهران مولاى زياد عبيد الله را بسيار دوست داشت چنان كه وقتى عبيد الله را كشتند جثه سمين داشت به پيه تن او يك شب تمام چراغ روشن كردند مهران آن بديد قسم خورد هرگز پيه نخورد . و ابن نما گفت : چون ابن زياد بيرون رفت مسلم نزد شريك آمد شمشير به دست ، شريك گفت : تو را چه مانع آمد از آن كار ؟ گفت : خواستم بيرون آيم زنى به من درآويخت و گفت : تو را به خدا قسم كه ابن زياد را در خانهء ما مكش و بگريست پس شمشير را بينداختم و بنشستم هانى گفت : واى بر آن زن كه هم خود را كشت و هم مرا و آنچه مىترسيد در آن واقع شد انتهى ( كامل ) . و سه روز ديگر شريك بزيست و در گذشت عبيد الله به روى نماز گزارد و بعد از اينكه دانست شريك مسلم را به قتل وى ترغيب كرده بود گفت : ديگر بر جنازهء عراقى نماز نگزارم و اگر قبر زياد در عراق نبود قبر شريك را نبش مىكردم .