الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
79
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
( 1 ) پس هر كس اين نامه را بخواند پنهان داشت مگر منذر بن جارود كه به طورى كه خود او مىگفت ترسيد دسيسهاى از عبيد الله باشد پس آن رسول را در شبى كه فرداى آن عبيد الله روانه مىشد نزد او آورد و نامه را به دو داد كه بخواند پس رسول را گردن زد و بر منبر بصره بر آمد و خداى را سپاس گفت و ستايش كرد و گفت : اما بعد سوگند به خدا حيوان سركش با من قرين نشود ( يعنى بايد همه رام من باشند ) و صداى مشگ تهى مرا به جست و خيز نياورد ( عرب را عادت بود كه در مشك تهى مىدميدند و ريگ مىافكندند و مىجنبانيدند تا از بانگ آن شتران به جست و خيز آيند ) هر كس با من دشمنى نمايد از او انتقام گيرم و هر كس با من بستيزد زهرم براى او « قد انصف القارة من راماها » . مثلى است در زبان عرب كه مردم عجم به جاى آن گويند هر كس مرد است اين گوى و اين ميدان . و گويند قاره قبيلهاى بودند تيرانداز و ماهر در تيراندازى و هر كس با آنها دعوى برابرى كند بايد مسابقه كند در تيراندازى ) اى اهل بصره امير المؤمنين مرا والى كوفه گردانيده است و من فردا بدان سوى خواهم رفت و برادرم عثمان را به جاى خود گذاشتم زنهار از مخالفت و فتنهانگيزى سوگند به خدايى كه معبودى غير او نيست اگر از يكى از شما خلافى شنوم او را بكشم با آن كدخدايى كه وى در جملهء او است و بزرگتر قومى كه او از آن قوم است و مؤاخذه مىكنم نزديك را به سبب مخالفت دور تا اينكه با من راست باشيد و ميان شما مخالفت نباشد من پسر زيادم در ميان هر كس كه بر ريگ قدم نهاده است به او ماننده ترم و هيچ شباهت به عمّ و خال ندارم . آنگاه از بصره بيرون شد و برادرش عثمان بن زياد را به جاى خود گذاشت و خود به كوفه رفت . ( 2 ) و روايت شده است از أزدى يعنى ابى مخنف كه ابو المخارق راسبى گفت : مردمى از شيعيان بصره در خانهء زنى از طايفهء عبد القيس چند روز گرد آمده بودند و نام آن زن ماريه بنت سعد يا منقذ بود و او زنى شيعيّه بود و خانهء او محلّ الفت آنان بود و در آنجا براى يكديگر حديث مىگفتند و به پسر زياد خبر رسيد كه حسين عليه السّلام به عراق مىآيد براى عامل خود در بصره نوشت كه ديدهبان گذارد و راهها را بگيرد پس يزيد بن نبيط آهنگ خروج كرد سوى حسين عليه السّلام و او از عبد القيس بود و ده پسر داشت گفت : كدام يك از شما با من بيرون مىآييد ؟ دو پسر او عبد الله و عبيد الله آماده شدند پس در خانهء آن زن به ياران خود گفت كه : من قصد خروج دارم و رفتنيم . گفتند : ما بر تو مىترسيم از اصحاب ابن زياد . گفت : قسم به خداى كه اگر پاى آن دو در راه گرم شود باكى ندارم از طلب طلبكننده پس خارج شد و به شتاب مىراند تا به حسين عليه السّلام رسيد و در ابطح داخل اردوى او شد و خبر به حسين عليه السّلام رسيد كه او مىآيد به