الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
67
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
كشته شود همه را مىشناسم و اگر خواهى اى مادر قبر و مضجع خود را به تو بنمايم آنگاه سوى كربلا اشاره فرمود پس زمين پست شد تا آرامگاه و مدفن و جاى سپاه و جاى ايستادن خودش و محلّ شهادت را به او نمود در اين هنگام امّ سلمه سخت بگريست و كار را به خدا گذاشت . و با امّ سلمه فرمود : اى مادر خداى عزّ و جلّ خواسته است كه حرم و كسان و زنان مرا آواره بيند و كودكان مرا سر بريده مظلوم و اسير و در قيد و زنجير بسته بيند كه آنها استغاثه كنند يار و ياورى نيابند . و در روايت ديگر است كه : « امّ سلمه به من گفت : نزد من تربتى است كه جدّ تو به من داده است و آن در شيشهاى است . حسين عليه السّلام فرمود : به خدا قسم كه من كشته شوم هر چند به عراق نروم مرا مىكشند ، آنگاه تربتى بر گرفت و در شيشه نهاده و به امّ سلمه داد و فرمود : آن را با شيشهء جدّم در يكجاى نه ، وقتى خون شدند بدان كه من كشته شدهام . كلام مجلسى در بحار به انجام رسيد . ( 1 ) سيّد بحرانى در مدينة المعاجز از مناقب السعد از جابر بن عبد اللّه كه گفت : « چون حسين بن على عليهما السّلام آهنگ عراق فرمود نزد او آمدم و گفتم : تو فرزند رسول خدايى و يكى از دو سبط وى ، رأى من آن است كه با يزيد صلح كنى چنان كه برادرت صلح كرد چون او بر راه صواب بود . به من فرمود : اى جابر آنچه برادرم كرد به فرمان خداى تعالى و پيغمبرش صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بود و آنچه من كنم هم به فرمان خداى و رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است آيا مىخواهى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و على و برادرم حسن عليهما السّلام را هم اكنون بر اين مطلب شاهد آورم ؟ آنگاه به سوى آسمان نگريست ديد ناگهان در آسمان بگشود و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و على و حسن عليهما السّلام و حمزه و جعفر از آسمان فرود آمدند تا بر زمين آرام گرفتند پس من ترسان و هراسان بر جستم و رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با من فرمود : اى جابر آيا پيش از اين به تو نگفتم دربارهء حسن عليه السّلام تو مؤمن نيستى مگر آنكه امر امامان خود را گردن نهى و بر آنها اعتراض نكنى آيا مىخواهى جاى معاويه و جاى حسين و جاى يزيد قاتل او را ببينى ؟ گفتم : بلى يا رسول اللّه پس پاى بر زمين زد شكافته شد دريايى پديد آمد آن نيز شكافته شد زمينى پديد گرديد و آن شكافته شد دريايى و همچنين هفت زمين و هفت دريا شكافته شد و زير همهء اينها آتش بود وليد بن مغيره و ابو جهل و معاويه و يزيد به يك زنجير بسته بودند و شياطين با آنها با هم بسته بودند و اينان از همهء اهل دوزخ عذابشان سختتر بود . ( 2 ) آنگاه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : سر بردار . سر بلند كردم درهاى آسمان را ديدم گشوده و بهشت بالاى آنها بود آنگاه رسول خدا بالا رفت و كسانى كه با او بودند هم بالا رفتند و چون