الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

63

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) فصل سوم مجلسى ( ره ) در بحار الانوار گويد : محمّد بن ابى طالب موسوى گفت : چون نامه‌اى دربارهء كشتن حسين عليه السّلام به وليد رسيد بر وى سخت دشوار آمد و گفت : قسم به خدا كه راضى نيستم من پسر پيغمبر او را بكشم هر چند يزيد همه دنيا و ما فيها را به من دهد و گفت : شبى حسين عليه السّلام از سراى بيرون آمد و سوى قبر جدّ خويش رفت و گفت : السّلام عليك يا رسول اللّه من حسين بن فاطمه عليها السّلام جوجهء تو و فرزند جوجهء تو و دخترزادهء تو هستم كه مرا در ميان امت خليفه گذاشتى پس اى پيغمبر خدا بر ايشان گواه باش كه مرا تنها گذاشتند و رها كردند و نگاهدارى نكردند اين شكايت من است به تو تا تو را ملاقات كنم . پس برخاست و قدم خود را به هم پيوست به ركوع و سجود پرداخت . وليد سوى خانهء او فرستاد تا بداند از مدينه بيرون رفته است يا نه چون او را در خانه نيافت گفت : سپاس خدا را كه بيرون رفت و من به خون او گرفتار نشدم . ( 2 ) و حسين عليه السّلام صبح به خانه بازگشت و چون شب دوم شد نزديك قبر آمد و چند ركعت نماز بگزارد و چون از نماز فارغ شد گفت : خدايا اين قبر پيغمبر تو محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم است و من پسر دختر پيغمبر تو هستم و كارى پيش آمد كه تو مىدانى خدايا من معروف را دوست دارم و منكر را دشمن ، يا ذا الجلال و الاكرام از تو مسئلت مىكنم به حقّ اين قبر و آن كس كه در آن است كه براى من اختيار كنى آنچه رضاى تو و رضاى رسول تو در آن باشد . آنگاه نزد قبر بگريست تا نزديك صبح سر بر قبر نهاد و خوابى سبك او را بگرفت . پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را ديد مىآيد با گروهى از فرشتگان از چپ و راست و پيش روى او تا حسين عليه السّلام را به سينه چسبانيد و ميان دو چشم او را ببوسيد و گفت : حبيبى يا حسين ! گويا تو را بينم در اين نزديكى به خون آغشته و كشته در زمين كرب و بلا به دست گروهى از امّت من و