الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
575
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
ابن كامل رسيد و هر چه گفت و شفاعت كرد ابن كامل نپذيرفت و گفت : اختيار با من نيست با امير است نزد او رو و ما در پى تو بياييم عدى سوى مختار شتافت و مختار شفاعت او را دربارهء جماعتى از عشيرت وى كه در ميدان سبيع طغيان كردند پذيرفته بود شيعيان مىترسيدند دربارهء او نيز بپذيرد با ابن كامل گفتند : بگذار اين خبيث را بكشيم و او را برهنه كردند و گفتند : فرزند امير المؤمنين عليه السّلام را پس از كشتن برهنه كردى تو را برهنه كنيم كه خودت ببينى و تير بر حسين عليه السّلام افكندى كارگر نشد بر تو تير افكنيم كه كارگر شود و بر او تير باريدند تا مانند خارپشت گرديد و بيفتاد و عدى بن حاتم بر مختار در آمد مختار او را بر مسند خويش نشانيد و تكريم كرد و عدى شفاعت حكيم بن طفيل كرد . ( 1 ) مختار گفت : اى ابا طريف تو روا مىدارى كشندگان حسين عليه السّلام را شفاعت كنى ؟ عدى گفت : بر حكيم بن طفيل دروغ بستهاند و او از كشندگان نبود مختار گفت : اگر چنين باشد او را رها كنيم در آن ميان ابن كامل بيامد و خبر قتل او بداد مختار گفت : چرا شتاب كردى و پيش از اينكه نزد من آوريد او را بكشتيد اين را به زبان گفت اما در دل خود از كشته شدن او شادان بود . ابن كامل گفت : شيعيان اختيار از كفّ من بربودند . عدىّ گفت : به خدا قسم دروغ مىگويى ترسيدى كسى كه بهتر از تو است يعنى : مختار شفاعت مرا دربارهء او بپذيرد از اين جهت او را كشتى . ابن كامل برآشفت و خواست عدىّ را دشنام دهد مختار به دست و دهان اشارت كرد كه خاموش باش و عدىّ از جاى برخاست از مختار خرسند بود و از ابن كامل ناراضى و به هر كس مىرسيد از وى گله مىكرد . ( 2 ) و مختار در پى قاتل على بن الحسين عليهما السّلام فرستاد و او از عبد القيس بود و مرّة بن منقذ بن نعمان نام داشت مردى دلير بود ابن كامل گرد سراى او را بگرفت او بر اسب سوار و نيزه به دست بيرون آمد و نيزه بر عبيد الله بن ناجيهء شبامى زد او را بر زمين انداخت اما زيانى نرسانيد و ابن كامل او را به شمشير مىزد و او دست چپ را سپر كرده بود تا اسب بشتاب او را از ميان جماعت بيرون برد و بگريخت و به مصعب پيوست و از كشته شدن برست اما دستش خشك شد . ( 3 ) و مختار در پى زيد بن رقاد فرستاد و او مىگفت : تير بر جوانى افكندم كه دست بر پيشانى گذاشته بود و سپر تير كرده تير دست او را بر پيشانى بدوخت و نتوانست دست را از پيشانى جدا كند و هنگامى كه تير به دو رسيد گفت : خدايا اينان ما را اندك ديدند و خوار كردند خدايا