الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

573

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

كجاست ؟ گفت : نمىدانم و به دست اشارت به بيت الخلا كرد بدانجا در آمدند ديدند زير سبد بزرگى پنهان شده است او را بيرون آوردند و در آن وقت مختار در كوچه‌هاى كوفه مىگشت و همان وقت كه ابو عمره را به طلب خولى فرستاده بود خود او هم در دنبال آنان بيامد و ابو عمره براى مختار پيغام فرستاد خولى را دستگير كرديم فرستاده در راه مختار را بديد و خبر بداد مختار با ابن كامل بود به سراى خولى آمد و بفرمود : در پيش چشم زنش او را كشتند و جسدش را بسوختند و مختار بايستاد تا خاكستر شد و زنش عيوف دشمن او بود . ( 1 ) كشتن عمر سعد و چند تن ديگر مختار روزى با ياران خود گفت : فردا مردى را خواهم كشت كه پايهاى بزرگ دارد و چشمان در كاسه فرو رفته و ابروى برجسته و از كشتن او بندگان مؤمن و فرشتگان مقرّب شاد گردند . هيثم بن اسود نخعى نزد او بود اين سخن بشنيد و دانست غرض وى عمر سعد است چون به سراى خويش بازگشت پسر خود را كه عريان نام داشت بخواند و آنچه شنيده بود بگفت و به ابن سعد پيغام فرستاد عمر گفت : خدا پدرت را جزاى خير دهد چگونه مختار با اين عهد و پيمانهاى محكم مرا بكشد و عمر بن سعد هراس در خاطر راه نمىداد چون پيش از اين عبد اللّه بن جعدة بن هبيره را كه خواهرزادهء امير المؤمنين عليه السّلام و نزد مختار محترم بود شفيع خويش كرده بود و از مختار امان‌نامه براى عمر سعد ستانده و مختار در آن نامه شرط كرده بود كه اگر عمر سامع و مطيع باشد و از ميان شهر و اهل خود بيرون نرود او را امان باشد و مختار به آن امان ملتزم است و خدا گواه مگر آنكه ( يحدث حدثا ) و از حدث كردن گاه قضاى حاجت ضرورى خواهند و گاه فتنه‌جويى و مختار معنى اول قصد كرده بود و عمر سعد معنى دوم فهم كرد . ( 2 ) به هر حال عمر سعد پس از شنيدن خبر شبانه از سراى خود بيرون شد و نزد حمامه رفت و با خود گفت به سراى خود بازگردم و همانجا باشم بازگشت و فردا بار ديگر نزد حمامه رفت و به نيكى از بستگان او گفت كه : مختار مرا امان داد و پس از آن چنين و چنان گفت . مولاى او گفت : كدام كار بدتر از اينكه از خانه و اهل خويش خارج شدى و به اينجا آمدى عمر به خانهء خويش بازگشت و از آن سوى مختار را گفتند عمر سعد بگريخت گفت : هرگز نمىتواند بگريزد كه زنجيرى در گردن او بسته است او را بازگرداند و هر چه جهد كند نرهد . بارى بامداد مختار ابا عمره را به طلب او فرستاد ابو عمره بيامد و گفت : اجب الامير امير را