الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
564
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
باب با او سخن گفتند او هم با ايشان هم رأى شد و از آنجا نزد عبد الرحمن بن مخنف ازدى رفتند و او را به قتال مختار خواندند گفت : اگر از من مىشنويد خلاف نكنيد . گفتند ، چرا ؟ گفت : براى آنكه مىترسم ميان شما تفرقه افتد و از آن سوى گروهى از دليران شما با مختارند و چند تن را نام برد و نيز بندگان و بستگان شما با اويند و در مرام و مقصود متفقاند و بستگان شما از غير عرب از دشمنان كينهورترند پس با دلاورى عرب و كينهورزى عجم با شما در آويزند و بستيزند و اگر اندكى شكيبايى كنيد و اهل شام و بصره برسند شرّ آنها را از شما كفايت كنند بىآنكه به جان يكديگر افتيد و خون هم بريزيد . گفتند : تو را به خدا كه با ما خلاف مكن و رأى ما را تباه مساز . گفت : من هم يك تن از شمايم اگر مىخواهيد خروج كنيد و پس از روانه شدن ابراهيم برجستند و هر رئيسى در ميدان بايستاد و خبر به مختار رسيد قاصدى تندرو در پى ابراهيم اشتر روانه كرد و او در ساباط وى را دريافت و گفت : هر چه زودتر بازگرد و مختار نزد سران قبايل فرستاد كه هر چه مىخواهيد من آن كنم كه ميل شما باشد . گفتند : مىخواهيم امارت را رها كنى براى آنكه تو گفتى ابن حنفيه تو را فرستاده است با اينكه او تو را نفرستاد . ( 1 ) مختار گفت : از سوى خويش جماعتى بفرستيد و من هم مىفرستم و آن قدر درنگ كنيد تا حقيقت آشكار شود و مىخواست كار را عقب اندازد تا ابراهيم اشتر بيايد . و همراهان خود را گفت : دست از آنها بازدارند و اهل كوفه دهانه كوچهها را گرفته بودند كه آب و آذوقه به مختار و اصحاب او نرسد مگر گاهى كه نگاهبانان غافل گردند و عبد اللّه بن سبيع بيرون آمد در ميدان با قبيلهء شاكر درآويخت و نبردى سخت كردند تا عقبة بن طارق جشمى و عبد اللّه بن سبيع رسيد و شرّ بنى شاكر را از او بگردانيد و اين دو تن نزد حمات خويش بازگشتند عقبة بن طارق در ميدان بنى سلول به قبيله قيس پيوست و عبد اللّه بن سبيع به اهل يمن ملحق شد . از آن سوى فرستادهء مختار به شام همان روز به ابن اشتر رسيد و ابن اشتر از همانجا بازگشت و تا لختى از شب بيامد و اندكى آرام گرفت و چهار پايان بياسودند و باز به راه افتاد و همه شب راه مىرفت و فرداى آن روز هم تا عصر به باب الحشر رسيد و شب در مسجد آمد و آنجا بگذرانيد و شجاعان قوم با او بودند . ( 2 ) اما از مخالفان مختار گروهى از اهل يمن در ميدان سبيع فراهم بودند چون هنگام نماز شد هيچيك از سران ايشان راضى نشد كه ديگران امامت كنند عبد الرحمن بن مخنف گفت : اين اول اختلاف است كسى را به امامت پيش داريد كه همه او را مىپسنديد ، بزرگ قرّاء شهر رفاعة بن شداد بجلى امام شما باشد او پيوسته امام جماعت ايشان بود تا جنگ با مختار پيوستند .