الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
556
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
گريختن بازدارد خزيمه او را بديد و بشناخت و گفت : اى حسان اگر خويشى ميان ما نبود اكنون تو را مىكشتم خويش را برهان و اسب او بلغزيد او را بينداخت مردم گرد او بگرفتند و ساعتى رزم آزمود خزيمه با او گفت : تو را امان دادم خويش را به كشتن مده و مردم دست از او بداشتند و با ابراهيم گفت : اين پسر عمّ من است او را امان دادم گفت : خوب كردى و اسب او را بخواست آوردند او را سوار كرد و گفت : به اهل خويش ملحق شو . ( 1 ) و ابراهيم سوى مختار آمد شبث بن ربعى را ديد با سپاه خود گرد او را بگرفتهاند و يزيد بن حارث بر دهانهء كوچهها بود تا نگذارد كسى به سبخه آيد پيش ابراهيم بازآمد تا او را از پيوستن به مختار مانع گردد اما ابراهيم خزيمة بن نصر را با گروهى در برابر يزيد بن حارث بگذاشت و خود با ياران آهنگ مختار كرد او و يزيد بن انس و با شبث درآويخت و شبث و همراهان وى را بتارانيد تا به خانههاى كوفه رفتند و خزيمة بن نصرهم بر يزيد بن حارث تاخت و گروه او را تار و مار كرد و سوى دهانههاى كوچهها شتافتند و مختار خواست به كوچههاى كوفه در آيد تيراندازان تير باريدند و از آنجا راه ندادند و مختار برگشت و مردم هزيمت شده نزد ابن مطيع رفتند و خبر كشته شدن راشد بشنيد خويش را بباخت و دل از كف بداد و عمر بن حجاج زبيدى با او گفت : اى مرد خويشتن دار باش و مترس و سوى مردم بيرون رو و آنها را به قتال دشمن بخوان كه مردم در شهر بسيارند و همه هواخواه تو مگر همان گروه كه از كوفه بيرون رفتهاند و خداوند آنها را ذليل خواهد كرد و من اول كسم كه اجابت دعوت تو كنم پس گروهى را به من سپر و به ديگران نيز مأمور حرب كن . ( 2 ) ابن مطيع برخاست و مردم را ملامت كرد و بر هزيمت و بيرون شدن سوى مختار و رزم با او تحريص كرد اما مختار چون ديد يزيد بن حارث نمىگذارد داخل شهر گردد سوى خانههاى مزينه و احمس و بارق رفت و محلّت آنها از خانههاى شهر جدا بود مردم آنجا ياران مختار را آب دادند و او خود روزه بود آب نياشاميد احمر بن شميط با ابن كامل گفت : آيا مختار روزه دار است ؟ گفت : آرى . گفت : اگر افطار كند در دفاع قويتر باشد گفت : او معصوم است و تكليف خود را بهتر مىداند . احمر گفت : راست گفتى استغفر اللّه [ 1 ] . مختار گفت : هم اينجا رزم دهيم كه رزم را نيكو محلّى است ابراهيم گفت : اين قوم را خداوند بتارانيده است و هول در دل ايشان افكنده به شهر بايد رفت كه هيچ مانعى از گرفتن قصر دار الاماره نيست . پس مختار هر پيرمرد با رنجور را بابا روبنه و متاع آنجا بگذاشت و ابا عثمان نهدى را امير
--> [ 1 ] از اينجا معلوم مىشود كه شيعه در همان زمان معتقد بودند ولىّ امر بايد معصوم باشد هر چند در تشخيص ولىّ اشتباه كرده بودند .